نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ
یعنی
اگر گلوله ای به سمتم شلیک شود
سرم را هم خم نخواهم کرد
یعنی
اگر برای بریدن این رگ تیغ در خانه نباشد
تا مغازه هم نخواهم رفت
وقتی که باد جدایی آواز شد
آخرین اصطکاک دست ما ساز شد
من از پشت کشیده شدم توی طوفان
من پنجه هام مشت تو پنجه هات باز شد
از اون روز که تو سایه ها جدا شدیم
مثل همه همسایه ها جدا شدیم
دو جوونه ی کوچیک رو نهال زندگی
که تو روز تقسیم شاخه ها جدا شدیم