دوستداشتن اونهایی که دوستمون ندارن بیفایدهست، چون کمکی نمیکنه بهشون.
انگار پیشتر هم نوشته بودم شبیه این رو: هی میرسم به این نقطه و باز ادامه میدم.
دیشب وقتی چشممون به اخبار جنوب بود، امریکا دو تا پل رو توی شمال ایران منفجر کرد. دیگه زدن زیرساختها هم عادی شده. چندان ارزش خبری نداره. بخشی از اخبار شبانهاس.
زندگی ما، باارزشترین چیزی که داریم، بیارزشترین عامل تو محاسبهشون از هزینههای جنگه.
گاهی رخدادی، یک تلخی رو مثلاً، مرور و برای خودت یا دیگری روایت میکنی و رانهی عاطفی دوچندان به جریان میافته. مواجهه در لحظه با بهت همراهه، بعدتر ولی نوشتن و گفتن و به خاطر آوردن، برابر اون مسخشدگی میایستن و تازه میفهمی چرا اینهمه به هم ریختهای.
به این دختر میگم تابستون واسه اینه که با محبوبت بری استخر، نه اینکه گوشهی خونه بشینی تحلیل مراسم تشییع ببینی؛ این از اتاق گاز یا همون پاییز تهران هم کسالتبارتره. میگه خودت مگه امروز کجا بودی؟ گفتم گوشهی خونه ولی تحلیل مراسم فلان که نمیدیدم.
[پایان بد برای یک توصیهی خوب.]
از دیروز بین خاطرههای مشترک بیمعنا و به–خاطر–نیاوردن معنای یک لحظه و از معنا تهیشدن چند خاطره در رفت و آمدم.
برای جملهی پایانی و نانوشتهی این توییت به سرکل احتیاج دارم.