تو نه قایقی ساخته بودی، نه فیلم نون پختنت هست، نه گیتار زده بودی، نه برات تولدی گرفته بودن، نه فیلم موتور سواریت هست، نه رقصیده بودی، فقط یه سری عکس تو همون دادگاه مزخرفشون ازت بود با اون چشمای مظلوم و نگاهی که غربت ازش میبارید...
#IRGCterrorists#مهسا_امینی#سیدمحمد_حسینی
لعنتی انگار اوج اعجاز سینماست، انگار تمام این سازوکار صد و اندی ساله سینما به وجود اومده و تکامل پیدا کرده تا این سکانس خلق بشه. دکوپاژ، ترکیببندی، بازی، کارگردانی و... رو ببینید؛ اون هوای گرفته رو تماشا کنید، چقدر همهچیز با هم در یک توازن و تعادلن.
Three Colors: Blue
1993
حسی که هربار از تکنوازی بینظیر و بی بدیل دیوید گیلمور در آهنگ «Comfortably Numb» بهم دست میده. از اولین بار که شنیدم تا به امروز.
این تکنوازی دیگه صدا و موسیقی نیست، بلکه زبانِ ناگفتهی غرق شدن در احساساتِ
بابا دوباره زنگ زد.
بهش گفتم دارم روزهای خیلی سختی رو میگذرونم.
پرسیدم: «چیجوری روزها رو سر میکنی؟»
گفت: «غیر از کار … کتاب.»
گفت دوباره شروع کرده به خواندن کتاب تاریخ تمدن (The Story of Civilization)
#ویل_دورانت، جلد هفتم: عصر ایمان.
گفت یکی از هولناکترین قتلعامهای
مذهبی تاریخ اروپا، قتلعام بزیه (Massacre Béziers ) در سال ۱۲۰۹ میلادی است.
جایی که نیروهای کاتولیک در فرانسه،
حدود ۲۰ هزار نفر (زن، مرد و کودک) را
در یک شهر قتلعام کردند و حتی تمایزی
بین کاتولیک و غیر کاتولیک قایل نشدند.
جملهای را به نماینده پاپ، Arnaud Amalric، نسبت میدهند:
«همه را بکشید؛ خدا خودش بندگانش را خواهد شناخت.»
گفت این جمله خلاصه منطق ِ مذهب است:
وقتی کشتن «وظیفه» میشود،
و «اخلاق» به خدا واگذار میشود (!).
———
میدونم بابا این داستان رو گفت تا به
من بگه تاریخ بشر همین بوده و همینه.
اما آه پدر جان…
اون قتلعام ۸۰۰ سال پیش،
در اروپا اتفاق افتاده.
قرار بود بشر جلو بیاد،
قرار بود درد رو بفهمه.
قرار بود این دردها تجربه بشه
و تکرار نشه.
کاش من هم
راههای مقاومتِ ذهنیِ تو رو
برای دوام آوردن
در برابر افسردگی بلد بودم!
#IranMassacre
در خلوتِ روشن با تو گریستهام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خواندهام
زیباترینِ سرودها را
«زیرا که مردگانِ این سال
عاشقترینِ زندگان بودهاند.»
- احمد شاملو.
#یادخنجراست
من واقعا ديگه از تلگرام
از توييتر
ازاينستا
از موبايلم
از خوابيدن
از آدماى دورم
از ايرپادم
ازفكر كردن
ازفيلم ديدن
از سگ دوزدن ونرسيدن
از شب بيدارى
از استرس
از بغض
از گريه
ازغم
از كلافگي
ازعصبى بودن
از اورتينك خسته شدم، من فقط خسته شدم.
گاهی انسان چیزی را که به آن دسترسی ندارد تحقیر میکند تا ناکامی درونیاش را کنترل کند! مثل پسری که توان دوستی با دختران را ندارد، اما میگوید: همهٔ دخترها لاشیاند!
[این تحقیر فقط نقابی بر ناتوانی اوست]
وقتی رسانه «میلِ زن» را میسازد، مصرف بیپایانِ لوازم آرایشی و جراحی دیگر انتخاب فردی نیست، بلکه ضرورتی اقتصادی برای شرکتهاست! گویی زن باید همواره از بدن خود ناراضی بماند!