تک تک سلولهای بدنم زنده میشن و تو کمترین زمان ممکن حاضر میشم که بریم پیادهروی. بیرون تک و توک آدمها میان که برن سرکار و نسیم صبحگاهی میپیچه لای موهامون. عاشقشم. در هر حالت و موقعیتی عاشقشم.
در حالی که کل شب نخوابیدم، تا دسته نشئهام و از خستگی و گیجی نمیتونم چپ و راستم رو تشخیص بدم، شش صبح بیدار میشم صبحانه موسیو رو بدم و به این فکر میکنم که امروز یکم دیرتر میریم پیادهروی و بلافاصله بعدش نگاه پر از شور و هیجان بچهم رو میبینم و انگار که به گل خشکی آب داده باشن،