با توجه به فیلمهایی که از تخریب خونهها داره بیرون میاد کم کم، حماقت اینهاست که نت رو قطع کردن...
جنگ رو سانسور کردن...
تصور کن انقدر احمق و ترسو باشی که واقعیتی که میتونه به نفع تو در نظر گرفته بشه رو هم سانسور کنی...
بیچارگی ماست که شما ترسو، بیآبرو و احمقهای آدمکُشید...
@_theoceans_ شعرش خیلی قشنگه دو بیت اولش رو مینویسم
تو را سری است که با ما قرود نمیآید
مرا دلی که صبوری ازو نمی آید
کدام دیده به روی تو باز شد همه عمر
که آب دیده به رویش فرو نمی آید
اگر هزار گزند آید از تو بر دل ریش
بد از من است که کویم نکو نمی آید
جلوی خندهم رو نمیتونستم بگیرم وقتی دوستم آدرس مقصد مورد نظرش رو داد :)
بابام فکر میکرد اگر با دوستم برم بیرون اون باعث میشه تند رانندگی نکنم، در حالی که نمیدونست قرار بوده هر کدوم یک فعالیت رو بدون اینکه به طرف مقابل بگیم رزرو کنیم؛
من تنیس رزرو کرده بودم و دوستم کارتینگ :)
بعضی شبها، مثل امشب، وقتی بیدار میشم و حس میکنم چه باد آروم، نرم و خنکی میوزه و روی پوستم حسش میکنم، تلاش میکنم بیدار بمونم...
دوست ندارم با در خواب بودن از دستش بدم...
امروز در کسری از ثانیه از فاجعه نجات پیدا کردم...
برای جمع کردن موهام وقتی صورتم رو میشستم هدبندی رو پوشیدم با طرح گوش آهو که مامانم خریده برام...
Skincare رو انجام دادم
رفتم سراغ مراجع اول، در حال انتخاب پاسخ به تماس، سایهی گوشها رو روی دیوار دیدم و برداشتمش
اگر نمیدیدم :))
چوب جادویم شکسته. راهی به هیچکجا ندارم. مصلوبم، بدون رستاخیز. تو گویی بازیگر تئاتری هستم که تماشاچیان فقط منتظرند دیالوگم تمام شود تا بازی بازیگران دیگر را تماشا کنند...
خستهام و پایان خوشی برای قصه من وجود ندارد.
.
دختری درحال خواندن نامه
یوهانس ورمیر-۱۶۵۹
از آن گلوی مجروح،
پژواکِ سرخِ نامش
تیر خلاص حینِ تیمار ِ ناتمامش
از او که کشته برگشت از آن یل پیاده
آورد دیگری را بر گردهاش نهاده
از گیسوی پریشان در چنگ دیو و ددها
از آن نگاه پرسان در پاسخ لگدها
از رستخیز این خاک در دفتر اساطیر
اسلوب بازوان آن آرش کمانگیر
از آزمون سوزان بر پیکر سیاوش
از آن حریق بازار آن دامگاه آتش
از بیرقی که برداشت، از نغمهای که سرداد
از او که نیمه جان بود در کیسه های اجساد..
چندین سهیل آنجاست؟ چندین هزار رخسار؟
تا یک به یک ببیند .. خم شد قدش از آوار ..
شاید بریده باشی!
از این بریده تر شو
بر این عفونتِ صبر،
اعجاز نیشتر شو
آگاه و عهده دار ِ درد معاصر خود
رفت و صدای او ماند «… که نه به خاطر خود..»
فردا به رغم کتمان بر داغِ سینهی او
ای آینه!
تو داری
زخمی قرینهی او
این سرزمین به جز زخم
پیغامبر ندارد..
او خود به مادرش گفت «دیگر پسر ندارد..»
…