دیروز بعد سالها اون حس خوبی رو که از شهرداری میگرفتم رو دوباره گرفتم. هوای ابری، نم بارون، جمعیت به اندازه و سروصدای کم، زیبا با همون حس آرامش. حسی که ۵ ۶ سال بود (شاید از وقتی شهرداری رشت ترند شد) نتونسته بودم ازش بگیرم و حسابی حسرتش رو میخوردم
میگه بامداد خمار رو خیلی دوست داشت، تو بیمارستان پرسیده بود کی فصل بعدیش میاد. نمیدونست چند روز بعدش قراره دیگه نباشه…
آخ…به معمای واقعی درد از دست دادن عزیز کشیدم برای اولین بار…
ببین دوستان من بطور کلی آدم برنگردی هستم. یعنی این جملهی هیچ جا خونه خود آدم نمیشه رو هیچوقت درک نکردم. من هر نقطهای باشم دوس ندارم برگردم حالا چه از بیرون باشه چه از مسافرت🚶♀️