پسره نوشته بود تولد مادرمِ، با پونصد تومن چی بگیرم براش؟
اینم کامنت ایرانی های با شرف.
لعنت بر جمهوری لجن الله در ایران.
ببینید چه مردمی داریم.
#ریدم_تو_اسلام
دوستان، زندگی فشار آورده و پیانومو میخوام بفروشم
دی ۴۰۳ خریدم، یه سال و خوردهای از گارانتیشم مونده. مدل P45-B، سالمه همهچیش ولی اگر مشهدین یا معتمدی دارین تو مشهد تستشم میتونین بکنین
اگر قصد خرید ندارین، ریتوییت کنین لطفا. هزینهای که نداره، نه؟ یه بدبختیم مثل خودتون.
پدر مهسا امینی پرچم بخشی از کشور عراق را در کنار عکس دخترش استوری کرده، در حالی که به خونخواهی مهسا صدها دستهگل از همه جای ایران پرپر شدند. این جماعت همینقدر بیصفت و اوباشند!
هر شخص و جریان و رسانهای که با تمامیت ایران بازی کند و تجزیهطلب را تبلیغکند، مانند تفاله دور ریخته خواهدشد. ملتی که فقط چند ماه پیش چهلپنجاه هزار جگرگوشه خود را برای اعتلای ایران از دست داده، چشمانش باز است و با کسی تعارف ندارد.
#ابتذال_قومگرایی
شمع گذاشتم جواب نداد. یه درخواست کوچیک و از ته دل دارم ❤️
اگر بین شما مامانها یا باباهایی هستن که لباسهای پسرشون دیگه اندازهشون نیست، ولی هنوز تمیز و قابل استفادهست، اگر سایزش به پسر من میخوره، ممنون میشم اگه دوست داشتید به من بدید تا بتونم برای پسرم استفاده کنم.(ده سالشه)
برای مرگ راویان در غربت
روزنامهنگارها قاعدتا نباید موضوع خبر باشند. جای ما معمولا آن سوی ماجراست؛ کسی اتفاقی را زندگی میکند و ما دربارهاش مینویسیم، کسی میرود و ما خبر رفتنش را اعلام میکنیم، بحرانی رخ میدهد و ما سعی میکنیم کلمات درست را برای روایتش پیدا کنیم.
اما گاهی زندگی جای آدمها را عوض میکند و راوی، خود به موضوع روایت بدل میشود.
امروز با خبر درگذشت فرحناز اسپد، یکی از بهترین مجریان خبر ایراناینترنشنال، بیاختیار به یاد رضا حقیقتنژاد، یکی از خبرهترین روزنامهنگاران سیاسی ایران، افتادم. شاید چون میان سرنوشت این دو، شباهتی تلخ میبینم.
دو روزنامهنگار ایرانی؛ دو انسان جوان، بااستعداد و سختکوش که بخش مهمی از زندگیشان با ایران گره خورده بود؛ با خبرهایش، با مردمش، با نگرانی برای آنچه بر آن میگذرد و با امید به اینکه شاید فردا، زندگی برای ایرانیان کمی بهتر از امروز باشد.
و هر دو، دور از ایران، به سرطان مبتلا شدند، و دور از وطن از دنیا رفتند.
فرحناز را با آرامشش به یاد میآورم. با وقاری که حتی بیماری نتوانست از او بگیرد. در رفتارش نوعی تواضع و مهربانی بیتکلف بود که بعضی آدمها بدون هیچ تلاشی با خودشان به هر اتاقی میآورند.
امیدوار بود.
آرام بود.
دلش میخواست برگردد سر کار.
شاید «برگشتن به کار» آرزوی کوچکی به نظر برسد. اما برای فرحناز، کار فقط شغل نبود. میخواست دوباره مقابل دوربین بایستد، خبرهای ایران را بخواند، روزش را با ایران آغاز کند و با ایران به شب برساند.
بیماری او را از تحریریه دور کرده بود، اما نتوانسته بود آن رشتهای را که میان او و زندگی حرفهایاش بود، قطع کند.
چند سال پیش، رفتن رضا هم یادآور همین بود.
رضا از آن روزنامهنگارهایی بود که ایران برایش صرفا موضوع کار نبود. ایران مسالهاش بود؛ چیزی که دربارهاش میخواند، مینوشت، تحقیق میکرد و نگرانش بود.
در غربت زندگی میکرد، اما بخش بزرگی از ذهن و کارش همچنان در همان کشوری بود که دیگر نمیتوانست زندگی حرفهایاش را در آن ادامه دهد.
سرنوشت او حتی بعد از مرگ هم تلخ ماند. رضا در ۴۵ سالگی بر اثر سرطان در برلین درگذشت. پیکرش را به ایران فرستادند تا در خاکی که از آن آمده بود دفن شود، اما نیروهای امنیتی پیکر او را پس از ورود به ایران ربودند و مانع آن شدند که خانواده آنگونه که میخواست با او وداع کند و او را در زادگاهش به خاک بسپارد.
گاهی فکر میکنم غربت برای روزنامهنگار ایرانی فقط فاصلهای جغرافیایی نیست.
یک روز در تهران، شیراز، اصفهان یا شهری دیگر شروع به روزنامهنگاری میکنی، با این خیال ساده که قرار است درباره جامعهای که در آن زندگی میکنی بنویسی. بعد روزی میرسد که برای ادامه همان کار باید از کشورت بروی. میز کارت جابهجا میشود. تحریریهات جابهجا میشود. زبان خیابانی که هر صبح در آن قدم میزنی عوض میشود. خانه عوض میشود. دوستان پراکنده میشوند. سالها میگذرد، اما موضوع کارت عوض نمیشود.
هنوز ایران است.
صبح در شهری هزاران کیلومتر دورتر از تهران بیدار میشوی و اولین چیزی که میخوانی خبر ایران است. روزت را با بحرانها، اعتراضها، انتخابات، زندانها، امیدها و ناامیدیهای مردمی میگذرانی که شاید سالهاست از نزدیک ندیدهای. درباره آینده کشوری حرف میزنی که خودت نمیدانی چه وقت دوباره میتوانی بیهراس به آن برگردی.
این تناقض عجیبی است: گاهی آدم بیشترین سالهای عمرش را دور از وطن میگذراند و در همان حال، بیشترین بخش زندگی حرفهای و ذهنیاش را وقف همان وطن میکند. مثل فرحناز و رضا که نمیخواهم فقط با بیماری و مرگشان به یادشان بیاورم.
سرطان آخرین فصل زندگی آنها بود؛ همه کتاب نبود.
آنچه پیش از آن بود مهمتر است: کنجکاوی، کار، دغدغه، امید، دوستی، خنده، ساعتهای طولانی تحریریه، خبرهایی که نوشته و خوانده شد، سوالهایی که پرسیده شد و آن باور ضروریِ هر روزنامهنگار که دانستن حقیقت، بیان آن و عمیقتر فهمیدن، هنوز ارزش دارد.
اما در سرگذشت هر دوی آنان چیزی هست که برای من بهشدت دردناک است: انسانهایی بودند که به ایران فکر کردند، درباره ایران کار کردند و دلشان یک زندگی بهتر برای مردم ایران میخواست؛ اما خودشان از یکی از ابتداییترین امکانهای یک زندگی معمولی محروم ماندند: اینکه در «خانه» زندگی کنند، همانجا که میخواهند کار کنند، پیر شوند و روزی، وقتی وقت رفتن رسید، در وطن خودشان و کنار خانواده و خاطراتشان چشم ببندند.
چنین چیزی نباید آرزو به حساب بیاید.
ماندن در وطن نباید امتیاز باشد.
تبعید نباید بهای روزنامهنگاری باشد.
هیچ کس نباید مجبور باشد برای گفتن و نوشتن، میان حرفه و سرزمینش یکی را انتخاب کند…
https://t.co/bB3atfcM4s
بلیط هواپیما گرفتم برای هفته بعد از اسپانیا به اسکاتلند: ۴۷ یورو
چطور این بلیط های ارزون رو پیدا میکنم؟ تو این ویدئو توضیح دادم
https://t.co/6JlNsjZPON
عذرخواهی و توجیهتراشی پرویز پرستویی درباره استوری اخیر خود به این دلیل است که هزینه توهین به پهلوی بسیار بالاست و بلافاصله فرد را از چشم مردم میاندازد. این باید مورد توجه افراد و گروههای سیاسی قرار گیرد که سعی بیهوده برای حذف یا تخریب پهلوی را کنار بگذارند.
امروز اومدیم رستوران nusret
(نصرت) استانبول،که گوشت هاشو با ورقه های طلا و ادایی ترین حالت های ممکن به مشتری تحویل میده،یه تیکه از گوشت رو بلند کردیم و زیرش پر از کِرم های تپلی سفید بود،که احتمالا نصفش رو خوردیم،تو عکس اخری کِرمه داشت راه میرفت به گوشت برسه تار افتاد.
فک کن انقدر اسمت تو دنیا سرو صدا کنه بعد کِرم تحویل مردم بدی.
امروز برای یه رفیق حساب کردم.
اگه وقتی ویلاش ۷ میلیارد میارزید میفروخت، میتونست حدود ۳۹۰ هزار دلار بخره.
الان اگه همون ویلا رو ۴۲ میلیارد بفروشه، فقط حدود ۲۲۵ هزار دلار میتونه بخره.
فکر میکرد ملک گرون شده و سود کرده...
پلهکباب زهرش شد.
هممون تو ضرریم، داغیم حالیمون نیست :)
خبر از داخل ایران:
«تهران به یک بیمارستانی که من آشنا دارم، هفتهی آینده رو آمادهباش دادند. تعداد خیلی زیادی هم کیسه جنازه دادن به بیمارستان. بقیه بیمارستانها را نمیدونم البته.»
تکراریترین چیزی که من گفتم و بازم میگم، تصاویر کودکانتون رو در فضای مجازی منتشر نکنید. در ایران پدوفیل داریم، خیلی هم داریم. یه عالمه گروه داریم که تصاویر بچهها توش منتشر میشه برای پدوفیلها، تعقیب قضایی براشون نیست.
در پایان بیشعور دو عالم والدی که با بچهاش تولیدمحتوا میکنه
تو محل ما فقط یدونه دسته رد میشه که هر سال جلو خونه شهید احمدی توقف میکردن و سه ضرب میزدن و خانواده شهید احمدی با اسپند و شربت ازشون پذیرایی میکردن.
اما امسال در رو روشون باز نکردن!
هر چی مداح داد زد سلام کرد جواب ندادن.
از اینجا به خانواده شهید احمدی درود میفرستم
🔴عاشورایی تر از نوزادی که ۳ روز تو خونه بدون آب و غذا موند تا جونشو از دست بده چون پدر و مادرشو جلو در خونشون کشته بودن داریم؟؟؟
هر جاوید نامی که پرپر کردید صدتا عاشوراست
این وسط یه اتفاق بسسسسسسسسسیار مهم افتاد!
میدانید که اسرائیل فیلم دوربینهای ترافیکی ۱۸و۱۹ را به ترامپ داده بود؟! درین دعوا، لارا لومر تعداد واقعی کشتار را افشا کرد! بله! عدد واقعی این است! اضافه کنید تیر خلاص به زخمیها و اعدامیها را!
در واقع عدد ۴۲هزار برای کمک به آخوند بود!
بعد از چهل روز موشک باران کشور ،الان تقریبا یک هفته هست اینترنت ها باز شده
مردم که وصل میشن هیچی از چهل روز نمیگن
فقط راجع به دو روز خونین حرف میزنن
ببین چه کردن با این مردم که جنگ هیچ حرفی برای گفتن جلوی جنایت صیغه زاده ها نداره
#KingRezaPahlaviForIran
مسعود ذاتپرور میگه تا چهار سالگیش هلند زندگی میکردن. وقتی داداشش به دنیا میاد، پدرش میگه برگردیم تا اونم شناسنامهی ایرانی داشته باشه.
بهت حسودیم میشه مرد. برگشتی، پهلوان تربیت کردی که جانش رو فدای میهن کنه و بعد بگی این پسر من نیست، پسر ایرانه.
تو از کجای شاهنامه اومدی؟