Here is George Clooney response after Trump accused him of being a "Hollywood elite."
"Here’s the thing: I grew up in Kentucky. I sold insurance door-to-door. I sold ladies’ shoes. I worked at an all-night liquor store. I would buy suits that were too big and too long and cut the bottom of the pants off to make ties so I’d have a tie to go on job interviews. I grew up understanding what it was like to not have health insurance for eight years.
So this idea that I’m somehow the “Hollywood elite” and this guy who takes a shit in a gold toilet is somehow the man of the people is laughable.
People in Hollywood, for the most part, are people from the Midwest who moved to Hollywood to have a career. So this idea of “coastal elites” living in a bubble is ridiculous. Who lives in a bigger bubble?
He lives in a gold tower and has twelve people in his company. He doesn’t run a corporation of hundreds of thousands of people he employs and takes care of. He ran a company of twelve people!
When you direct a film you have seven different unions all wanting different things, you have to find consensus with all of them, and you have to get them moving in the same direction.
He’s never had to do any of that kind of stuff. I just look at it and I laugh when I see him say “Hollywood elite.” Hollywood elite? I don’t have a star on Hollywood Boulevard, Donald Trump has a star on Hollywood Boulevard! Fuck you!"
- George Clooney
actor, philanthropist, humanitarian & activist
من #امیرحسین_بسطامی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۳۰ شهریورماه ۱۴۰۱. پونزده سالم بود، متولد ۲۲ آذرماه ۱۳۸۵. فرزند غلامرضا و دو تا برادر به نامهای وحید و سعید داشتم. اهل و ساکن کرمانشاه بودم، عاشق فوتبال و پر از شور و شوق زندگی. به ظاهرمم خیلی اهمیت میدادم. من تابستونا سر مزرعه کشاورزی به صورت روزمزد کار میکردم و زمستونا در کنار مدرسه رفتن دست فروشی هم میکردم.
اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی شروع شده بود. روز ۳۰ شهریور ۱۴۰۱بود، من به بهانه خرید لوازم التحریر از خونه رفتم بیرون و تو خیابون سپهر جایی که با دوستام قرار گذاشته بودم به معترضا پیوستم. اونروز مامورای سرکوبگر وحشیانه به مردم حمله میکردن و با گلوله های جنگی به طرف اونا شلیک میکردن. ناگهان من با شلیک مستقیم یکی از مامورا درست در وسط سینه ام نقش بر زمین شدم و جان دادم….
خانوادم وقتی دیدن برنگشتم خونه همه جا رو دنبالم گشتن. اونا یه هفته تموم بیمارستانا و پزشکی قانونی و حتی تو زندانها در پی من بودن. تا بالاخره فیلمی در شبکه های اجتماعی منتشر شد و منو روی زمین غرق در خون نشون میداد، با استناد به اون فیلم معلوم شد که من کشته شدم و مامورا نمیتونستن اینو انکار کنن. بعدش یکی از پرسنل بیمارستان طالقانی کرمانشاه به خانوادم اطلاع داد که جنازه من توی سردخونه اون بیمارستانه. خانوادم به بیمارستان مراجعه کردن و مامورا برای تحویل جنازه من ۹۰ میلیون تومن طلب کردن!! ولی در نهایت به پرداخت پول گلوله رضایت دادن مشروط به اینکه منو تو کرمانشاه دفن نکنن و از خانوادم تعهد کتبی گرفتن.
مراسم تشییع و خاکسپاری در تاریخ ۷ مهرماه ۱۴۰۱ تحت تدابیر شدید امنیتی برگزار شد و من در آرامستان روستای دارخور حسن آباد از توابع شهرستان اسلام آباد غرب در شصت کیلومتری زادگاهم مظلومانه به خاک سپرده شدم….
بعد از فوت من، در تاریخ ۱۱ مهرماه بود که مامورا به خونمون هجوم بردن و پدرمو بازداشت کردن. پدرم خودش از بازنشسته های س پ ا ه بود.
راستی دو ماه دیگه تولدم بود، از پدرم یه گوشی نو خواسته بودم ولی وقتی دیدم اوضاع پدرم رو به راه نیست به یه جفت کتونی رضایت دادم. آخه پدرم باز دوباره آواره خیابونا شده بود در جستجوی کار…
روی سنگ قبرم نوشتن: دست خالی آمدم اینجا ولی وقت وداع پنجه در خاکت زدم مشتی شرف برداشتم….
هموطن من جان شیرینم رو نثار راه آزادی هممون کردم، راهمو ادامه بده و منو فراموش نکن…💔
#مهسا_امینی
#علیه_فراموشی
من #حمیدرضا_قبولی هستم من کشته شدم، در تاریخ ۲۵ آبان ۱۳۹۸. ۱۹ سالم بود. علاقه زیادی به باشگاه رفتن و ورزش بدنسازی داشتم. اصالتامشهدی بودم ولی با مادرم در تهران، شهرک اندیشه زندگی میکردم. من خواهر و برادری نداشتم و تک فرزند بودم.
روز ۲۵ آبان ۱۳۹۸ مثل هر روز از خونه به سمت باشگاه رفتم، خیابونا شلوغ بودن و مردم در اعتراض به گرونیه بنزین تظاهرات کرده بودن. قبل از اینکهحتی فرصت کنم به دور و برم نگاهی بندازم نیروهای یگان ویژه با گلوله جنگی به سر من شلیک کردن و من درجا از دنیارفتم.
خانوادم هشت روز همه جا رو گشتن و منو پیدا نکردن. تا اینکه مامورا بهشون اطلاع دادن که من تیر خوردم و از بین رفتم. پدرمبرای تحویل جنازه من اقدام کرد ولی مامورای جنایتکار ۶۰ میلیون تومن وثیقه خواستن که خانوادم هیچ گونه مراسمی برای من برگزار نکنن. منو در روستای دوست آباد در جاده قدیم قوچان (بولوار توس) مشهد در قبرستان زرکش بین توس ۱۱۹ و ۱۱۷، به خاک سپردن.
در اوج جوانی بدون اینکه بدونم چرا و گناهم چی بود به ابدیت پیوستم💔
#مهسا_امينی
#عليه_فراموشی
من #محسن_روح_الامینی هستم. من کشته شدم. ۲۵ ساله و دانشجوی مهندسی کامپیوتر دانشگاه تهران بودم. قبل از شروع داستانم بگم که من فرزند کسی بودم که هرگز نخواستم از موقعیتش استفاده کنم. پدرم «عبدالحسین روح الامینی» دبیرکل حزب توسعه و عدالت و از استادای دانشگاه علوم پزشکی تهران، مشاور وزیر بهداشت و رئیس انستیتو پاستور بود که قبلا هم عضو شورای مرکزی جمعیت ایثارگرای انقلاب و مشاور انتخاباتی محسن رضایی بود. من پنج شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸ توسط لباس شخصیا در تظاهرات دستگیر شدم و به همراه تعداد دیگه ای از دستگیر شده ها به ساختمون نیروی انتظامی تهران بزرگ واقع در خیابون کارگر نزدیک میدون انقلاب برده شدیم و صبح روز جمعه ۱۹ تیر ما رو با تعدادی اتوبوس به دو مقصد زندان اوین و کهریزک منتقل کردن. وقتی به کهریزک وارد شدیم ما را گشتن و وارد حیاط شدیم. اسامی ما رو گرفتن و مجبورمون کردن لباسامونو دربیاریم و به سطل آشغال بندازیم. همگی برهنه بودیم. من عینکی بودم که به زور اونو ازم گرفتن نمیتونستم درست ببینم و این آزارم میداد. بعد از نیم ساعت کتک زدن با چوب و شنلگی بزرگ تو حیاط شروع شد. عصر ما رو به قرنطینه «یک» بردن. تونستیم یه تیکه لباس دور کمر خودمون ببندیم، اونجا کسانی بودن که از مدتی قبل بازداشت بودن بعضیهاشون شبیه
گرسنگان بیافرایی بودند همشون لاغر و گشنه. تعداد ما خیلی زیاد بود طوری که در جایی که شاید برای ۲۰ نفر بود حدود ١٦٠ نفر رو جا داده بودن. بنابراین نمیتونستیم بشینیم و مجبور بودیم ایستاده بخوابیم، بعضیهامون مینشستیم و بعضیهای دیگمون می ایستادیم. اجازه نداشتیم به توالت بریم. هممون چند بار از حال رفتیم، خیلی گرم بود. یه دریچه کوچیک برای ورود هوا وجود داشت که شبا از اون بوی گازوئیل میومد. پنجره ای وجود نداشت، ما برای هوا به در میزدیم اما اونا به جاش گازوئیل به داخل میفرستادن. خیلی تشنه بودیم، درخواست آب میکردیم اما فقط به اندازه یک تا دو لیوان آب در روز میگرفتیم. روزی یه تکه نون و کمتر از ربع سیب زمینی به ما میدادن. ساعت چهار صبح به داخل میریختن و ما را به حیاط هل میدادن و با شلنگ میزدن. روز سوم یا چهارم بود که ساعت ۱۲ ظهر ما رو به حیاط بردن. نصفیمون رو مجبور کردن تا روی چهار دست و پا راه بریم و بقیه رو روی پشتمون سوار کنیم باید اونها رو دور حیاط میبردیم. زمین بقدری داغ بود که میسوختیم بعد از پنج دقیقه روی زمین فقط خونی میدیدیم که از دستا و زانوای ما ریخته بود. ما دور حیاط را بیست تا بیست و پنج بار طی کردیم اگه متوقف میشدیم ما رو میزدن، هر کسی زخمی یا شکستگی استخوان در ناحیه ای از بدنش داشت. محیط بقدری کثیف و گرم بود که هر زخمی بلافاصله چرکی میشد. همه عفونت داشتن. نگهبانا بخاطر بوی بد ما ماسک میزدن. اونجا چندین نفر بیهوش بودن مسئولا میدیدن که ممکنه زنده نمونیم ولی به شکنجه ما ادامه میدادن. بعضیها احساس پشیمونی میکردن ولی من بهشون میگفتم «بچه ها بیشتر ما بخاطر هدفی که داریم اینجا هستیم و باید تا اخر راهی که انتخاب کردیم بایستیم چرا انقدر زود خودتون رو میبازین و زود تسلیم میشین». یه روز ما رو به حیاط بردن، «سرهنگ کمجانی» دستور داد که موهای ما رو با ماشین دستی بزنن، ماشینای دستی خراب بود و گاهی هم پوست سرمون با موهامون کنده میشد،من موهای بلندی داشتم وقتی خواستن موهامو بزنن گفتم: «شاید اینجا بتونین موهامو بزنین اما نمیتونین عقیده ام رو عوض کنین». من دایم سرگیجه داشتم به سرم ضربه زیاد زده بودن. به قدری شکنجه شده بودم که کمرم عفونی شده بود و متورم بود و پوستش پاره شده بود، منو موقع دستگیری به شدت زده بودن چندتا شکستگی استخوان داشتم. وقتی به یکی از دوستام گفتم پسر کی هستم باورش نمیشد فکر کرد دارم سربه سرش میذارم، ولی نمیخواستم کسی دیگه در جریان باشه!!! من جزو کسایی بودم که بیشتر صدام میزدن برا کتک زدن. بعد از چند روز ما رو به اوین انتقال دادن. من خیلی حالم بد بود و به شدت تشنه بودم، هرچقدر درخواست آب کردیم به ما آب ندادن. وقتی که از اتوبوس خارج شدم به شدت بالا آوردم. رئيس زندان منو به کهریزک پس فرستاد. ولی من در حیاط اوین از شدت شکنجه بر زمین افتادم و از دنیا رفتم.
خانوادم به مدت دو هفته دنبالم میگشتن و به تمامی نهادهای دولتی مراجعه کردن حتی مسئولای اوین به اونا گفتن که من به زودی آزاد میشم. چهارشنبه عصر منو به عنوان فرد مجهول الهویه به بیمارستان شهدای تجريش منتقل کردن و صبح روز پنجشنبه جسد منو به سردخونه تحویل دادن. بعد به خانوادم گفتن که برای دریافت جسد من مراجعه کنن. محل فوت منو لاک گرفته بود و مشخص شد که بعد از مجروح شدن خونم عفونی شده بود و دچار تب شدید بالای ٤۰ درجه بودم و از شدت تب دچار بیماری مننژیت شده بودم.👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼
من #پدرام_جعفری_کمیجانی هستم. من کشته شدم. ۱۸ ساله بودم متولد ۳ آبان ۱۳۸۰ ، اهل فردیس کرج و دانش آموز سال آخر دبیرستان در رشته تجربی. عاشق ورزش و باشگاه رفتن بودم. روز ۲۵ آبان ۱۳۹۸ مثل همیشه داشتم از باشگاه به خونه برمیگشتم، خیابونا خیلی شلوغ بودن ، وسط شلوغیه اعتراضا گیر کردم که از داخل یه ساختمون نیمه کاره در خیابون بیات نزدیک فلکه پنجم فردیس بهم تیراندازی کردن و یه گلوله مستقیما به قلبم اصابت کرد و من حتی فرصت نکردم چشمامو ببندم فقط افتادم زمین! مردم منو به درمونگاه رسوندن و به مادر و پدرم اطلاع دادن که من تیر خوردم. اونا وقتی اومدن دیدن من روی تخت دراز کشیدم و بهم سرم زدن، باورشون نمیشد ولی من مرده بودم، مادرم دو سه ساعت منو در بغل گرفته بود و میگفت پدرام پاشو! پدرام پاشو! بعد منو بردن پزشک قانونی برای انجام کالبد شکافی و بعد از سه روز یعنی در روز ۲۸ آبان ۱۳۹۸ من در بهشت سکینه به خاک سپرده شدم در یه فضای کاملا امنیتی. چون جزو کشته های آبان بودم حتی به دوستام و همکلاسیها و معلمام اجازه ندادن مراسم یادبودی برام برگزار کنن.
پدرم از کشته شدن من شکایت کرد و اونا گفتن کار «اشرار و داعش» بوده!!!! و نهایتا شکایت به سرانجام نرسید.
من توقع زیادی از زندگی نداشتم فقط میخواستم تحصیل کنم گرچه اونقدر سهمیه شهدا و غیره بود که فکر نمیکردم دانشگاه قبول بشم، و میخواستم برم یه کار یاد بگیرم و پول در بیاورم...که نذاشتن…که نشد….و آرزوهام با من دفن شدن در حالیکه فقط ۲۲ روز از تولد هجده سالگیم گذشته بود💔
#مهسا_امينی
#علیه_فراموشی
من #ستار_بهشتی هستم. من کشته شدم. ۳۵ ساله بودم متولد اول شهریور ۱۳۵۶. من تحصیلات راهنمایی داشتم و کارگری ساده و روزمزد بودم که با مادرم #گوهر_عشقی در منطقه رباط کریم زندگی میکردیم. من سرپرست و نون آور خونه بودم. همیشه زندگی ساده رو دوست داشتم و اعتقاد داشتم طول زندگی خیلی مهم نیس و باید هر آدمی عمری مفید داشته باشه. همیشه فکر میکردم چرا بعضیا این قدر دارن که نمیدونن چجوری خرج کنن و بعضیا باید اینقدر سخت زندگی کنن. این بود که وبلاگنویس شدم. من صاحب وبلاگ انتقاد زنده و پاینده ایرانی و ایران جانم فدای ایران بودم. با نام مستعار تو شبکه های اجتماعی مثل فیسبوک و گوگل پلاس و وبلاگم فعالیت میکردم. مطالب و خبرهایی درباره زندانیای سیاسی و موارد نقض حقوق بشر رو منعکس میکردم و به ظلم و ستم و فساد فراگیر حکومتی اعتراض میکردم. در ۸ آبان ۱۳۹۱ تهدیدا شروع شد، روز و شب تلفناشون قطع نمیشد. من گفتم سكوت نمیکنم حتی اگر قرار به رسیدن لحظه مرگ من باشه در هر کجای دنیا که باشم تهديد از طرف هر کسی باشه برام اهمیت نداره، آقایان دهنتونو ببندین ظلم نکنین تا افشاگری نکنم.
روز ۹ آبان ۱۳۹۱ بود، مامورای پلیس فتای تهران بزرگ و پلیس سایبری ایران به خونه ما هجوم آوردن و بدون ارائه حکم منو بازداشت کردن. مادرم از لباس شخصیا خواست که حکم رو نشون بدن و اونا در جوابش اسلحشونو نشون دادن. کامپیوتر و دست نوشته هام رو هم ضبط کردن. منو به دادستانی عمومی و انقلاب رباط کریم بردن و بعد از تفهیم اتهام برام قرار تامین وثیقه صادر کردن که من قادر به انجامش نبودم و منو به پلیس فتای تهران بزرگ منتقل کردن. فردای اون روز منو به بند ۳۵۰ اوین منتقل کردن و دوباره روز بعد به بازداشتگاه پلیس فتا بردن. من تنها شبی که در بند ۳۵۰ زندان اوین بودم بخاطر شرایط غیرعادی جسمی دو بار به بهداری زندان اوین رفتم و داروی آرامبخش برام تجویز کردن، حال خوبی نداشتم چون توی مقر پلیس امنیت خیلی شکنجه شده بودم اونجا منو از سقف آویزون کرده بودن و دستامو با دستبند به صورت قپانی بسته و کتک میزدن، بعد منو روی زمین مینداختن و با پوتین ضربه های شدیدی به سر و گردنم میزدن در ضمن این شکنجه ها، زشت ترین فحشای رکیک ناموسی هم بهم میدادن و دايم تهدید میکردن که منو میکشن…من تو شرایط کاملا دردناک و مجروحی قرار داشتم. صورتم زخمی، سرم متورم، مچ دستام کبود شده بود و آثار آویزون شدن از سقف روی مچ پاهام بود و دور گردن، شکم و کمرم پر از کبودی بود. زندانیای بند ۳۵۰ آثار این شکنجه ها رو روی بدنم دیدن. منو متهم به اقدام علیه امنیت ملی کرده بودن. من بازم بارها تحت شکنجه قرار گرفتم تا دو روز بعد یعنی ۱۳ آبان ۱۳۹۱ در زیر شکنجه درحالی که من لبخند میزدم و مامور روانی منو میزد دچار خونریزی داخلی ریه، کبد، کلیه و مخچه شدم و بخاطر همین خونریزی و نرسیدن اکسیژن لازم به این ارگانها از دنیا رفتم در واقع به قتل رسیدم. وقتی خانواده ام علت مرگ منو پرسیدن مامورا گفتن خفه شین به شما ربطی نداره!!! من نه دادگاهی برام تشکیل شده بود نه اجازه ملاقات با وکیل یا خانوادمو داشتم. سه روز بعد از مراسم هفتم من مامورا مادرمو به مكاني منتقل کردن تا قاتلای منو ببینه. مادرم اونجا سه نفری رو که به خونمون برای بازداشت من مراجعه کرده بودن شناسایی کرد اونا به مادرم حکم بازداشت خواهرمو نشون دادن و ازش خواستن تا رضایت بده که شكايتش رو از عوامل دخیل در مرگ من پس بگیره، گفتن یا امضا کن یا اونو بازداشت میکنیم. مادرم مجبور شد امضا کنه اخه نمیخواست داغ دیگه ای روی سینه اش بمونه.
من مظلومانه به قتل رسیدم و در آرامگاه رباط کریم به خاک سپرده شدم💔
#علیه_فراموشی
@madaresattar
من #مریم_سودبر هستم. من کشته شدم. ۲۱ ساله بودم دانشجو و عاشق رقص. روز ۳۰ خرداد هشتاد و هشت بود، پدرم که احساس کرده بود من مدتیه ساکتم و ممکنه به دلیل نگرانی از وضعیت موجود و اعتراضات خیابانی منم به این اعتراضات بپیوندم مادرمو مجبور کرده بود که به من بگه امروز دانشگاه نرم ولی من که آخرین امتحان دانشگاهم رو باید میدادم قبول نکردم و رفتم بیرون. همه جا شلوغ بود و من ناخواسته از دوستام جدا شدم، مأمورای ضدشورش در کنار لباس شخصیا با باتوم به مردم حمله میکردن، چند تا مأمور باتوم به دست پشت سرم میدویدن، ضربه ای محکم به سرم وارد شد، دستمو گرفتم روی سرم و ناله کنان افتادم. مردم دورم حلقه زده بودن و میخواستن منو ببرن بیمارستان، یه پسر جوان گفت اگه ببریم بیمارستان دستگیرش میکنن، منم کم کم خودمو جمع کردم و با سری سنگین بلند شدم، یواش یواش با کمک چند نفر راه رفتم تا خونه. هیچی به خانوادم نگفتم اونا هم وقتی دیدن اومدم خونه خیالشون راحت شد. رفتم به اتاق خودم و خوابیدم و دیگه بیدار نشدم.
در پزشک قانونی یه آقایی به پدرم گفت که من در اثر اصابت یه جسم سخت به سرم کشته شدم ولی وقتی پدرم ازش خواست که اینو بنویسه گفت اگه بنویسم جنازه رو بهتون تحویل نمیدن، پدرم هم مجبور شد سکوت کنه و پیکر منو تحویل گرفت و من در قطعه ۲۵۷ بهشت زهرا به خاک سپرده شدم. بعد از اون چند نفر به محل کار پدرم رفتن و با توپ و تشر اونو تهدید کردن و گفتن کسی دخترتو نکشته اون خودش مرده!!! و این شد که پدرم بخاطر امنیت بچه های دیگه اش مجبور به سکوت شد. ولی بعد از چند سال پدرم سکوتش رو شکست و گفت ما بعد از رفتن مریم به خاطر بچه های دیگرمون نگران شدیم و اون روزای اول سکوت کردیم اما آنقدر از حق خودمون و حق بچه هامون و زندگیمون گذشتیم و حرف نزدیم که الان مایلم حداقل بعد از این همه مدت درد دل هامو به جامعه و هم سن و سالای مریم بگم، «دخترم روز ۳۰ خرداد هشتاد و هشت سلامت به دانشگاه رفت اما ضربه باتوم به سرش خورد و شب وقتی برگشت خونه توی اتاق خودش تمام کرد.»💔
#مهسا_امينی
#علیه_فراموشی
من #اشکان_سهرابی هستم. من کشته شدم. بیست سالم بود متولد ۱۰ بهمن ۱۳۶۸. دانشجوی مهندسی فناوری اطلاعات دانشگاه آزاد قزوین بودم، کمربند مشکی و دان ۲ تکواندو داشتم. روز ۳۰ خرداد هشتاد و هشت بود تازه از دانشگاه برگشته بودم مادر و خواهرم خونه بودن، بهشون گفتم مردم تو خیابونا در حال تظاهرات هستن و همه جا آتیش گرفته و من به سختی تونستم خودمو به خونه برسونم، گفتم که نیروهای گارد ویژه همهٔ خیابونای اطراف را بستن و مردمو متفرق میکنن، مادرم سعی میکرد خواهرمو راضی کنه که مانع از برگشتنم به خیابون بشه اونم تمام تلاششو کرد که حواسمو به مسائلی غیر از خیابون بکشونه، شلوغی های خیابون ما هر لحظه بیشتر میشد، مردم به کوچه ها و خونه ها پناه میبردن، صدای شعارهای مختلفی رو میشنیدیم و صدای تیراندازی و بوی گاز اشک آور همه جا را گرفته بود، خواهرم ازم خواست که به خیابون نرم اما من آخرین حرفمو بهش زدم و از خونه خارج شدم.
« نگران نباش، بر میگردم». من با دوستام بودم در تقاطع بوستان سعدی و خیابون رودکی سه گلوله به سینه ام برخورد کرد و من بلافاصله کشته شدم. دوستام بعد از ۲ ساعت به خانوادم اطلاع دادن و به اونا گفتن اشکان مجروح و به بیمارستان رسول اکرم منتقل شده ولی من مرده بودم.
در مراسم ختم من دو خودروی انتظامی حضور داشتن. من در قطعهٔ ۲۵۷ بهشت زهرا ردیف ۵۰ شماره ۱۹ به خاک سپرده شدم💔
#مهسا_امينی
#علیه_فراموشی
من #امیررضا_عبدالهی هستم. من کشته شدم. داستانی هم ندارم چون فقط ۱۳ سالم بود🥺 در سال ۱۳۸۵ در پارس آباد مغان متولد شدم. به همراه خانواده و پدرم که کارگر گچکار ساختمان بود در سال ۱۳۹۳ به اسلامشهر مهاجرت کردیم. من در ۲۵ آبان ۱۳۹۸ در دومین روز از اعتراضات مردمی به افزایش قیمت بنزین برای کاری از خونه خارج شدم. در حال عبور از نزدیک یکی از مناطقی که معترضان تجمع کرده بودن هدف تیراندازی بی هدف مأمورای امنیتی قرار گرفتم و جان باختم. جسد منو بعد از ۳ روز در ۲۸ آبان ۱۳۹۸ به خانوادم تحویل دادن و در پارس آباد مغان به خاک سپرده شدم. هنوز هیچی از زندگی ندیده بودم، به هیچ کدوم از آرزوهام هم نرسیدم، ولی میدونم ظلم پایدار نمیمونه💔
#مهسا_امينی
#علیه_فراموشی
من #نیکتا_اسفندانی هستم، من کشته شدم در تاریخ ۲۵ آبان ۱۳۹۸. چهارده سالم بود متولد ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۴. در تهران عضو یک گروه تئاتر بودم و به نواختن گیتار علاقه زیادی داشتم. من روز ۲۵ آبان ۱۳۹۸ در خیابان ستارخان تهران بر اثر اصابت گلوله مستقیم به سرم کشته شدم .تلویزیون ایران مصاحبه ای از پدرم پخش کرد که در اون این موضوع که من «ضد نظام» بودم رو رد میکرد این در حالی بود که خانوادم در صفحه اینستاگرام من ابراز امیدواری میکردن که خون ریخته شده دختر بی گناهشون بیجواب نمیمونه. خانوادم بعد از ۳ روز جستجو به پیکر من رسیدن به اونا گفتن چون ۱۴ ساله کودک حساب میشه پول تیر نمیگیریم! پیکر من در ۲۹ آبان ۱۳۹۸ در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد. من هیچ چیز در زندگی ندیدم، هنوز درسم تموم نشده بود دانشگاه نرفته بودم و حتی نتونستم عاشقی کنم و به هیچ کدوم از آرزوهام نرسیدم💔
#مهسا_امينی
#علیه_فراموشی
من #بهاره_خورشیدی هستم. من کشته شدم در تاریخ ۳۱ شهریور ۱۴۰۱. عاشق موسیقی و نقاشی بودم مخصوصا طراحی چشم. ساکن رباط کریم تهران بودم. معترضی بودم که حین چسبوندن تراکت برای تظاهرات شناسایی شدم و موقع رفتن به خونه تعقیبم کردن، مامورا ریختن توی خونمون و حتی توی خونه اسلحه جاساز کردند تا پرونده منو سنگین کنن، در همون حین با من درگیر شدن و منو مقابل چشم خانواده ام از پنجره به پایین پرت کردن، خانواده ام تا الان سکوت کردن ، اونا رو مجبور به ترک محل زندگی و اقامت در شهر گرگان کردن. داستان من چندان طولانی نیست ولی منو به یاد بیارید برای رسیدن به آزادی قدم برداشتم و نهایتاً از پنجره ی اتاقم به پایین پرت شدم، خیابون تهران به خون من آغشته شد. خانوادمم از شهر خودشون بیرون کردن ، تنها راه به آرامش رسیدن من آزادی مردمه ، من و همه ی بچه ها امید داریم به همتون 💔
#مهسا_امينی
#علیه_فراموشی
#علی_مظفری یه ورزشکار ۱۷ ساله بود که توی قوچان برای #آزادی جلو رفت و توسط مزدورای ج.ا کشته شد.
علی سابقه دعوت به اردوی تیم ملی نوجوانان والیبال و نایب قهرمانی کشور به همراه تیم سایپای تهران رو داشت.
از علی بگیم که اسمش کم شنیده شده
«« ۱۷ اردیبهشت تولدشه »»
#مهسا_امینی
من #محسن_موسوی هستم ، من کشته شدم در تاریخ ۱۶ مهر۱۴۰۱ ، مهر، ماهی که بر خلاف اسمش مهربان نبود ، به تازگی ۳۲ ساله شده بودم خوش خنده بودم و اهل مسافرت ، از دانشگاه تهران شمال که فارغ التحصیل شدم و بعد از خدمت اجباری سربازی ، وارد بازار کار شدم وقتی که شانسی برای موقعیتهای کاری که دلم میخواست ندیدم تصمیم گرفتم بیزینس خودم را داشته باشم تو بازار تهران ، تهران الف را تاسیس کردم که عمده فروشی کلاههای برند و ورزشی بود، اهل ورزش بودم، عاشق مسافرت داخلی و خارجی و فوتبال، اما آخرش حال دلم مثل همه شماها خوب نبود، من هم خسته از نبودن عدالت اجتماعی و اقتصادی بودم، از تنگ شدن و کوچک شدن سفره مردمم دلخور، از تلاش بیشتر و دریافت کمتر ،دلسرد از افزایش سرسام آور قیمتها و اقتصاد حکومتی ، از فقر و دزدی مسئولین از همه اینها داغون بودم . اعتراضات سراسری که شروع شد نوبت به اعتصابات سراسری رسید! من هم سهم خودم را ادا کردم درب مغازه تهران الف را بستم و به اعتصابات پیوستم ، سوار موتورم شدم که برم نیروهای مزدور و خائن امنیتی جلومو گرفتن ، خواستم ردشون کنم که با گلوله ساچمه ای به کمر و سر وسینه ام شلیک کردن ، زخمی و درمانده موتور را رها کردم و لنگان لنگان فرار میکردم که بهم رسیدند و با ضربات سنگین باتوم سرم را شکافتند و من وسط بازار روبروی تهران الف- به جرم اعتصاب ! بهای جان دادم ... و لبخندم برای همیشه ابدی شد. مزدوران حکومتی اجازه ندادند در تهران به خاک سپرده بشم و در روستای پدری ام در زنجان آرمیدم ... دوست ، رفیق، هموطن خیلیها بهای آزادی را مثل من با جان دادند دشمن ما تا تو خونه هامون اومده، وقتی پریدن ترسناکه همون موقع باید پرید وگرنه تمام عمرتو در جا زدی ! الان زمان پریدنه!
محسن پسر خوشخنده ای از بازار که برای آزادی پرید💔
#مهسا_امينی
#علیه_فراموشی
@freedom_irnn
Lawyer @amirreiis did an interview about the 5 serious accusations #ToomajSalehi is confronted with: ⁃ Corruption on earth,
⁃ propaganda against the regime,
⁃ cooperation with hostile governments,
⁃ inviting people to kill and disturb,
⁃ insulting the leadership. /1
مهم؛
همه متهمان پرونده جنایت #متروپل_آبادان مورد عفو علی خامنهای قرار گرفته و از زندان آزاد شدند.
در حادثه ریزش ساختمان متروپل بیش از ۵۰ نفر جان خود را از دست دادند.
این در حالی است که جمهوری اسلامی #محسن_شکاری را به جرم بستن خیابان اعدام کرد!
این است عدل علی
#مهسا_امینی
Saman Yasin, Iranian-Kurdish rapper, has been unjustly imprisoned by the IRGC since Oct 2nd, 2022.
The severe abuse Saman has been subjected to in solidarity confinement has left him traumatized & even led him to attempt suicide.
His trial will be held on May 8th. Saman is in imminent risk of an execution. Say his name. Be his voice!
#SamanYasin
#MahsaAmini
خدایی شماها مبارزید؟خودتون حاشیه درست میکنید بنفع ج.ا باباخجالت بکشید. کل جو توئیتر رو کردید خاله بازی. نازنین اینکاروکرد، مسیح اون کارو کرد، بسته بابا. همه اندازه خودشون تا الان زحمت کشیدن. بجای انرژی دادن به همدیگه و دنبال کردن هدفمون که سرنگونی ج.ا هست، چسبیدید به حاشیه. خواهش میکنم سایبری خوشحال کن نباشید با این کاراتون. لعنت بر حاشیه✌️
تایم لاین روبکنید جنگی ، پر انرژی ، پر از امید ، نه اینکه چسبیدیم به حرفای که فقط داره ملت رو دلسرد می کنه🙏
#مهسا_امينی
#توماج_صالحى
#فاطمه_سپهری
حدود ۵ ماه از اسیر شدن آرسام محمودی، همشهری تبریزی شریفام و از فرزندان شایسته ایران، میگذرد
این جوان سرشار از عشق و مهر به ایران و ملت ایران و تاریخ، هویت و فرهنگ این مرز و بوم است
به امید آزادی هر چه زودتر آرسام محمودی و دیگر زندانیان سیاسی از دست ضحاکیان
#آرسام_محمودی