مرزها ممکن است ما را جدا کنند، اما دردی که میکشیم یکیست. زنی در افغانستان برای حقِ الفبا میجنگد و زنی در ایران برای حقِ نفس کشیدن. «تحصیل، کار، آزادی» و «زن، زندگی، آزادی» دو لهجه از یک فریادند.
#هرات#افغانستان
هر وقت مراسم اسکاره یا مثلا المپیک و جام جهانی و غیره تو دنیا برگزار میشه حسم بیشتر از همیشه اینجوریه که عباس معروفی میگفت:
تمام مردم جهان زندگی میکردند و ما، فقط داشتیم زنده میماندیم.
چندتا تیکتاک دیدم میگفتن اگه قبل اینکه بری رو ترازو لباساتو درمیاری یعنی چاقی
بعد من تا نریده باشم اصن دلم نمیاد برم رو ترازو چون فقط وزن بعد ریدن رو قبول دارم
من از آینده می ترسم بچه ها. از گرونی، از اینکه یکم بعد خفت گیری و تجاوز شروع میشه، از اینکه نسل بعدی بی سواده. از اینکه هیشکی به آرزو هاش نمیرسه، از اینکه دیگه کسی تلاش نمیکنه و هدفی نداره. از اینکه هر روز صبح پا میشم میرم سر شغلی که هیچ کاری نمیتونم باهاش بکنم. من خیلی میترسم
چرا همه یهو شوهر کردن؟
تو این وضعیت بی پولی، پول عمل دماغاتونو از کجا آوردین؟
جریان لیلیوم چیه همتون هدیه گرفتین؟
چرا هی سفر و تفریح و اینور اونورین؟
چجوری همتون خوشگلتر و موفق تر شدین؟
چرا فقط من بگا رفتم ؟!
شما چه توپر باشی چه اسکینی، چه ورزش کنی چه نکنی، چه سفید باشی چه سبزه، چه خوب غذا بخوری چه بد، اصن هرکاری کنی. همیشه تاکید میکنم همیشه دست کم یه گه خور تو زندگیت پیدا می کنی که میخواد بهت حس منفی بده