@pepekora6 تنهایی من رنگ غمگین خودش را داشت
یک جور دیگر بود آیین خودش را داشت
تنهایی من بوی رفتن طعم مردن بود
تنهاییام رد طنابی دور گردن بود
بعضی زمانها پا زمین میکوفت لج میکرد
وقت نوشتن دستهایم را فلج میکرد
بعضی مواقع دردسر میشد زیادی بود
بعضی زمانها یک سکوت غیرعادی بود...
@moonlike92 توهم بیچاره ای همچو شیری که میداند
فقط وقت عبور از حلقه ی آتش تماشاییست
به آدم ها چون پناه بردم از تنهایی فهمیدم
که جانکاه تر از تنها شدن احساس تنهاییست...
@arghwanarghavan شده در خواب ببینی که تو را قرض کند ؟
بروی وَهم شوی تا که تو را فرض کند ؟
شده در گوش ِ تو گويد که تو را باز تو را…؟
نشوم فاش ِ کسی تا که شوم رازْ تو را …؟
شده آغوش شود تا که هم آغوش شوی ؟
گره ات باز کند تا که تو خاموش شوی ؟
شده یک شب برود تا که روی در پی او.....