یبار زورم رسید، دوباره هم جایی وایسادم که آدما رفتن و من موندم و یه خونهی خالی و یه کتابی که یه فصل دیگهش هم انگار تمومشده.
اینبار هم زورم به پذیرش اصلا نمیرسه، ولی چارهای نیست.
ادمای این فصلو هنوزم خیلی دوسشون دارم ولی شاید باید بپذیرم که دیگه فقط از دور :)
هرروز با تپش قلب از خواب بیدار میشم؛
و چند بار در طول روز خودمو از فرو پاشیدن نجات میدم!
دیروز یجوری دلم پشت سر هم ورگباری شکست که حتی نمیتونستم باور کنم! دیروزو یادم نمیره جدی…
حالم خیلی بده.
واقعا هرچقدر سعی کرده بودم طی دوسال گذشته حال خودمو خوب کنم همش برگشته و داغونم! ولی امروز سعی کردم خودمو جمع کنم و از روی تخت بلند شم:) من یه راهی بالاخره پیدا میکنم؛ همیشه پیدا کردم بازم میکنم. (پروانه کوچولویی که امروز دیدم رو بعنوان معجزهی امروز درنظر گرفتم)