ترکستان جنوبی
در میان تمامی داعیههای سیاسی مبتنی بر قومیت در افغانستان، عملیترین داعیه همین ترکستانخواهی است. ترکتباران شمال شامل اوزبیکها، ترکمنها و هزارهها به شمول رهبران محلی تاجیک نه تنها ظرفیت ایجاد یک دولت مستقل از افغانستان را دارند، بلکه اگر برای چنین داعیهی جدی ایستاد شوند، حمایت کشورهای ترکتبار آسیای میانه را نیز خواهند داشت. ترکستان جنوبی صرفاً پوف سیاسی نیست، بلکه با اراده و برنامهی مردمان آن قلمرو، استقلال آن خیلی هم دشوار نیست.
با استقلال ترکستان جنوبی نه مرزهای بینالمللی برهم میخورد، نه تهدید برای کشورهای منطقه است و نه آن محدودیت جغرافیایی وجود دارد. کافی است که اقوام این قلمرو با همدیگر روی یک نظام سیاسی فدرال به توافق برسند، به راحتی میتوانند مرزهای شان را با پشتونها مشخص کنند. با اینحال، نفوذ بنیادگرایی اسلامی در شمال مانع اصلی این مهم است.
در بیست سال گذشته دولت افغانستان با آگاهی از وضعیت پیشروی، روی پروژه گسترش بنیادگرایی اسلامی در میان تاجیکها، اوزبیکها و ترکمنها کار کرد. گسترش مدارس دینی، ترویج اسلام سلفی از طریق دو جریان حزبالتحریر و جمعیت اصلاح بخشی از پروژه سیاست قومی بودهاست. تاجیکها، اوزبیکها و ترکمنها در شمال بیش از اینکه درگیر با طالبان و پشتونهای ناقلین باشند، درگیر نیروی جوان خود هستند؛ نیروهای جوان و پر انرژی که متاثر از سلفیت و تربیتیافته جریانهای همچون حزبالتحریر و جمعیت اصلاح هستند.
در چنین وضعیتی، روایت سیاسی و مذهبی که جریانهای مقاومت علیه طالب همچون جبهه مقاومت به رهبری احمد مسعود در پیش گرفتهاند، خودفریبی بیش نیستند. احمد مسعود با امید به اینکه این بخش از نیروی جوان تاجیک را در زیر چتر روایت اخوانیت پدریاش جذب کند، همواره از جهاد، اسلامیت و افغانیت صحبت میکند. اما این قصهها عملا مفت است. همانطوریکه ملیگرایی اوزبیکهای نزدیک به مارشال عبدالرشید دوستم قصهی مفت است.
نخبگان پشتون از هر طیف و گروه بیهیچ ملاحظهی از جابجای جمعیت در شمال افغانستان حمایت میکنند و آشکار در حمایت از طالب سخن میگویند و کار میکنند، اما رهبران تاجیک، اوزبیک، هزاره و ترکمن همچنان ملاحظهی افغانستان را دارند و ترس دارند که مُهر خیانت به وطن یا تجزیهطلبی بر پیشانیشان نخورد. با اینحال، داعیهی ترکستان جنوبی یک داعیهی رهاییبخش است. در ترکستان جنوبی هیچ گروه قومی ظرفیت تبدیل شدن به هژمون را ندارد.
به این مهم بیشتر فکر کنید؛ جنگ آمدنی است. پس تا فرصت دارید بیشتر روی ترکستان جنوبی فکر کنید؛ یک جمهوری فدرال که تاجیکها دولت ایالتی خود را تحت هر نامی که دوست دارند، بسازند. ترکمنها، اوزبیکها و هزارهها نیز دولتهای ایالتی خود را طبق خواست و هویت خود بسازند. اما در یک مجموعهی فدرال.
هزارهها تنها در افغانستان است که در حاشیه هستند. افغانستان در واقع بدیل هزارستان بوده است. افغانستان روی استخوانهای هزاره ایجاد شد. با عبور از افعانستان، در خراسان، هزارهها ستون اصلی این داعیهی تمدن-دولت به حساب میآید. در ترکستان جنوبی، هزارهها در کنار دیگر ترکتباران همچون واقعیت انکارناپذیر ایستادهاند. در هزارستان، که داعیه سیاسی متعلق به خود شان است. با عبور از افغانستان، هزارهها در هیچ از داعیههای سیاسی دیگر در حاشیه نیستند. هزارهها با تاجیکها در خراسان، صاحب تمدن و زبان فارسی است. هزارهها با همتباران ترکمن و اوزبیک در ترکستان جنوبی، صاحب روایت تکتباری در این منطقه هستند. در فردای عبور از افغانستان، هزارهها نقطهی وصل ملتهای این منطقه هستند.
به مناسبت روز فرهنگ هزارگی:
فرهنگ هزارهها این نیست که در ولسوالی اشترلی دایکندی خانم شوهردار هزاره را طالب پشتون به زور بطلبد، اما هزارهها در سراسر جهان آزاد در قبال اینچنین وضعیت خفقان بیخیال باشند. در سابق فرهنگ هزارهها آن بود که وقتی دختران هزاره را سپاهیان عبدالرحمان به بردگی میگرفت، سردار محمد عظیم بیگ سهپای که توسط عبدالرحمان به مقام سرداری رسیده بود یا همردیف اشراف خانواده امیر عبدالرحمان قرار داشت، آن خفت را تحمل نکرد و کنار مردمش ایستاد شد. فرهنگ هزارگی این زبونی نیست. فرهنگی که این خشم و رنج مردم را تبدیل به قدرت نکند، ریشخندی است. دمبورهی که همصدای اعتراض و مقاومت نباشد، اشغال است.
گفتگو یا جنگ؟
گفتگوی میاناقوامی در افغانستان یک قصهی مفت است. وضعیت کنونی نیاز به عمل یا بهتر است بگوییم «جنگ» دارد. گفتگوی سیاسی زمانی اثرگذار است که طرفهای منازعه به بنبست رسیده باشند، یا موازنهی تهدید به وجود آمده باشد. اما، در شرایط فعلی افغانستان پشتونها نیاز به گفتگوی سیاسی با دیگر اقوام ندارند. این طیف از نخبگان پشتون که اکت روشنفکری میکنند و حرف از راهحل سیاسی از طریق گفتگو میزنند، در مسیر جنگ نرم قومی عمل عمل میکنند. در سوی دیگر منازعه، مطرح کردن راهحل منازعه از طریق گفتگو از اقوام غیرپشتون چیزی جز عذر و ناله نیست.
به عنوان یک فکت، در مسیر کانال قوش تپه در شمال افغانستان، پشتونها یک برنامهی بلندمدت و طرح بنیادی قومی دارند. در برنامهی کانال قوش تپه قرار است ۹ ولسوالی با جمعیت پشتون ایجاد شود. همزمان روند توزیع تذکره و توزیع زمین به پشتونهای عودتکننده از کشورهای همسایه در شمال جریان دارد. پروژه کانال قوش تپه صرفا یک پروژه عمرانی آبرسانی نیست، بلکه یک پروژهی مهندسی اجتماعی، جابجای جمعیت و پشتونسازی شمال، طرحی شبیه نظامنامه ناقلین به سمت قطغن است.
این پروژه بزرگ جابجای جمعیتی در شمال در حال اجراییشدن است. حالا، پیرامون این پروژه قومی پشتونی، تورکتباران شمال و تاجیکها چه حرفی برای گفتگو با پشتونها دارند؟ چه چیزی را با همدیگر از طریق گفتگو بایستی حل کنند؟ اصلا طالبان پشتون در مورد این پروژه حاضر است با تاجیکها و تورکتباران گفتگو کنند؟ نه. در چنین وضعیتی کسیکه توصیه به گفتگو میکند، در واقع میخواهد جلو عمل و مقاومت را بگیرد. با اینهمه، فکر نمیکنم با وجود رهبران سیاسی فعلی اقوام غیرپشتون در مقابل این پروژههای قومی پشتونها مقاومت عملی و جدی صورت گیرد.
این رهبران قومی فعلی در واقع تهی از آن خشم و حمایت مردمی است. این رهبران قومی فعلی غیرپشتون برنامهی برای مقاومت و مقابله با این پروژههای قومی پشتونها ندارند. غیرپشتونها به نسل نو رهبران سیاسی و نظامی نیاز دارند که توانایی درک وضعیت کنونی را داشته باشند. وضعیت فعلی نیاز به رهبران سیاسی و نظامی دارد که مسئلهی بقاء را درک کنند. مسئلهی غیرپشتونها نه حقوق شهروندی، یا مشارکت و عدالت، بلکه مسئلهی اصلی قدرت برای بقاء و ایجاد موازنهی تهدید است. غیرپشتونها نه نیاز به همدردی تکنوکراتهای پشتون دارند، نه حمایت این طیف از پشتونها را نیاز دارند و نه لازم است که وارد گفتگو با این بخش از نخبگان پشتون شد. اینها مهرهها سرگرمکننده و گمراهکننده هستند.
این ترس دیدنی است. انگار خبرهای رفتن طالبان جدی است. به همینخاطر حامیان قومی طالبان نگران هستند. افغانستان با سلطه طالب و حمایت همهجانبه قومی از سوی نخبگان پشتون به بنبست رسیده است. تا دیر نشده غیرپشتونها چارهی برای خود بجویند.
افغانیت دیوبندی(افراطیت مذهبی) در خدمت افغانیت دیورندی است. اگر این نسبت افغانیت دیوبندی را با افغانیت دیورندی درک نکنیم، این وضعیت سیاسی حاکم را نیز درک نمیکنیم.