منم جای تو بودم سرمو مینداختم پایین
الان بعد دوماه برگشتی برامون سوغاتی آوردی
اخه من برم ثبت احوال بگم اینا باباشون کدوم سگه
ابرو برای من نزاشتی تو در و مزرعه
رفتار من با دو تا بردار زاده هام دقیقا مثل مخمل خان تو خونه مادربزرگه با نوک طلا و نوک سیاه هست
سخت گیرانه، اونا هم ازم حساب میبرن و یجورایی میترسن
ولی من حاضر براشون بمیرم مثل مخمل تو اون قسمت که به خاطر اون دوتا زخمی شد و تا مرگ رفت
برادر زادم خیلی جدی به مامانم گفته عمو پس کی برمیگرد خسته شدیم از دستش
چقدر جملش آشنا بود برا چندمین بار بود میشنیدم
دلم میخواد از آدم های که ترکم میکنن بپرسم واقعا اینقدر خسته کننده هستم
من از بچگی باتنهایی بزرگ شدم
بابام کارمند بود هرسال ی شهر بودیم یادم دوران ابتدایی ی منطقه خیلی محروم بودیم که معلمش به خاطر من فارسی حرف میزد
تو مدرسه خیلی تنها بودم چون بچه ها مدرسه فارسی حرف نمیزدن
خواستم بگم من دلم نمیخواست هیچ وقت تنها باشم ولی جبر روزگار یکار دیگه با من کرد
این گروبه ناز تو این مدت که برگشتم کلا پشت در خونه ما زندگی میکنه برام جالب بود چرا همیشه پشت در هست شبا روسقف ماشین میخوابه ،روزا زیر ماشین
امشب دیدم بابام یواشکی براش کاسه آب غذا میزاره زیر ماشین صبح برمیداره کسی نبینه
من دارم کم کم مطمئن میشم که بابام منو از پروشگاه آورده وگرنه این بلاها روسرم نیاورد
گفت برو فلان کار انجام بدم گفت با ماشین مشکی برو گفتم باشه
تو راه خراب شد موندم ز زدم که بابا این خاموش شد گفت إإإ پس درست نشده بود
بابام خوب چرا ماشین خراب دادی من ببرم گفت میخواستم تستش کنی
ما کشته شدن دوستامون تو خیابون دیدیم
روزهای سخت کورنا رو دیدیم
مهاجرت از روبدبختی رودیدیم
نرسیدن به آرزوهامون دیدیم
حتی جنگ هم داریم میبینیم
آنقدردیدیمکه سرشدیم
ن میتونم خوشحال باشیم ن ناراحت
کاش حداقل اگر قرار بمیریم درکنار عزیزمون بمیریم
واقعا این دل پارپاره جای هیچ غمی نداره
من این روزها خیلی به نیرو هوایمون فکر میکنم
کاملا قابل درک هست نیرو های ما هیچ شانسی در مقابل جنگنده های اسرائیل نداره ولی تسلیم شدن بی قید شرط هم …
جای آدم های که کودتا قلعه مرغی رو کردن این روزها خالی هست
این فرق تربیت دینی و تربیت وطن پرستی هست