آن موجودی که دستش را بر سرِ یک زن فرود میآورد، مرد نیست؛ او «تراکمِ عقدههایِ حلنشدهای» است که در کالبدِ نرینگی پنهان شده. در مغزِ او چه میگذرد؟ «ترس» ؛ ترسِ مطلق.
او میزند تا صدایِ ضعفِ خودش را در فریادِ دردِ آن زن، گم کند.
او میگوید «کُلفت میِخواستم»، چون شانههایش توانِ حملِ سنگینیِ واژهیِ «شریک» را ندارد.
او به دنبالِ برده است، چون پادشاهی بر یک «ویرانه»، برایِ حقارتِ او آسانتر از زیستن در یک «قصرِ مشترک» است.
مردانگی، به فریادِ بلند و دستِ سنگین نیست؛ اینها ابزارِ حیواناتِ درندهاند.
مردانگیِ حقیقی، یعنی «پناهگاه بودن». یعنی آنقدر امنیت در وجودت موج بزند که زنی بتواند تمامِ ترسهایِ جهان را در آغوشِ تو فراموش کند، نه اینکه خودِ تو، تبدیل به «بزرگترین ترسِ جهانش» شوی.
هر سیلی که بر صورتِ زنی میخورد، صدایِ شکستنِ استخوانِ غرورِ تمامِ مردانی است که میدانند دست، برایِ نوازش و ساختن آفریده شده، نه برایِ ویران کردنِ پناهِ خود.....
@Pashiv_co والا میترسم آشنا ببینه ، ولی من سی سالمه تا حالا با هیشکی نبودم ، جق هم تا 21 سالگی بود بعدش هم ورزش و کار و علایق شخصی ..خیلی هم بزنه بالا ، روابط عاشقانه ی مردمو تو اینیستا میبینم گریه میکنم ..راه حل من که فعلا تا اینجا همین بود..تراپی فراموش نشود