لازم نیست واسه منِ جنوبی ریلز بسازی. وقتی ما آب نداشتیم ،وقتی دختر بلوچ واسه جمع کردن آب دستش توسط تمساح کنده شد ،وقت�� ۱۶ درصد برق کشور رو تولید میکنیم و بی برقی میکشیم ،وقتی ۸۰ درصد نفت واسه ماست اما بی بنزینیم و تو تمام این مدت سکوت کردی الان هم خفه شو و از ��رد ما ویو نگیر.
بی وطن توئی!
بی وطن توئی!
بی وطن توئی!
بی وطن توئی!
بی وطن توئی!
بی وطن و وطن فروش توئی که گفتی بین سوریه و خورستان، اولویت ما سوریه است!
بی وطن توئی که قشم وخارک خط قرمزتون نبود�� ولی لبنان بود!
«وطن فروش بی وطن خود خود توئی!»
در این سپندارمذگان، که عطرِ پیراهنهای سَروهای بر زمینافتاده بر سفرههای ماست، شادباشِ ما نه از سرِ بیدردی، که از غایت پایداری است. ما به زمینی تبریک میگوییم که سهمش از سال، نه باران، که خونِ ایرانیان بود؛ اما همچنان ایستاده است.
نوروز باید برگزار شود.
حتی اگر همه ما ها روبکشند و تنها یک نفر باقی بماند، وظیفه همان یک نفر است که نوروز را زنده نگه دارد—
حتی اگر در سوگ تمام ما باشد.
«چرا نگفتی او جوان افتاد؟
چرا نگفتی آن چراغ افتاد؟
ای دیده! اگر کور نیستی، بین
ای گوش! اگر کر نیستی، بشنو
کز خونِ جوانِ وطن هنوز
آید نفسِ گرمِ آرزوها»
- دهخدا.
خجالت بکشید! وقتی از «خالی بودن جای هنر» حرف میزنید، دقیقاً از کدام هنر سخن میگویید؟ از هنری که در گالریهای امن و زیر نورپردازیهای شیک متولد میشود، یا هنری که جوهرش را مستقیم از رگهای یک ملت میگیرد؟
شما به دنبال «طرح» و «سرود» میگردید، اما چشم و گوشتان را بستهاید! نمیبینید که سنگفرشهای این خیابان، امروز گویاترین تابلوی تاریخ است. کدام هنرمندی میتواند با قلممو، شکوه و تراژدیِ آن دستی را ترسیم کند که در آخرین لحظات حیات، با خونِ چکیده از تنش بر زمین سرد نوشت: «ایران»؟
رضا پهلوی پدیده سیاسی عجیبیه
سال ها فحش و تهمت جنسی نسبت به همسرش، هزاران کاریکاتور تهوع آور ضدش، بی شمارتمسخر و توهین و فحاشی بهش، تهدید ترور علیه اش، تبعید به غربت با علم به اینکه ایران معاصر همه چیش و مدیون پدربزرگ و پدرشه
ولی یک بار نیومد به مردم در جواب این ها توهین کنه یا نیش و کنایه بزنه
حتی از طرفداراش بارها خواهش کرده اون و شاه خطاب نکنن در صورتی که ولیعهد ایرانه
وقتی «ابتذال» با «بیرحمی» جفت میشود، حاصلش میشود مسخره کردن پیکرِ بیجان یک هموطن. جانی که برای شما بازیچه و اسباب خنده است، برای یک ملت، داغی است که سرد نمیشود. شما رسانهچی نیستید؛ شما تجسمِ عینیِ سقوطِ انسانیت در چاهِ بیوطنی هستید.
من واقعاً زندگی رو دوست داشتم. زندگی کردن رو دوست داشتم. پیگیر بودن، سمج بودن و دنبال کردن چیزهایی که دوست داشتم رو به من حس زنده بودن میداد. الان تقریباً نشانهای از آدمی که بودم ندارم. فقط عصبانیم. این چیزی که در من وجود داره فقط به خشم تبدیل میشه. به میل برای جویدن خرخره.