من واقعاً زندگی رو دوست داشتم. زندگی کردن رو دوست داشتم. پیگیر بودن، سمج بودن و دنبال کردن چیزهایی که دوست داشتم رو به من حس زنده بودن میداد. الان تقریباً نشانهای از آدمی که بودم ندارم. فقط عصبانیم. این چیزی که در من وجود داره فقط به خشم تبدیل میشه. به میل برای جویدن خرخره.
عذابی برام
وقتی ناراحتم به تو فحش میدم
وقتی عصبانیم به تو فحش میدم
وقتی خوشحالم به تو فحش میدم
وقتی ذوق دارم به تو فحش میدم
وقتی سردم میشه، وقتی گرمم میشه به تو فحش میدم
فرقی نمیکنه حالم چجوری باشه و چه حسی داشته باشم، همیشه برام عذابی، همیشه
وقتی ۱۸ سالم بود، با خوابیدن و بیدار شدن مشکل داشتم، یه نفر بهم گفت «من وقتی میخوام بخوابم به خودم میگم تو فقط ربع ساعت فرصت خواب داری فقققط ربع ساعت، و ذهنم دیگه این مسئله رو درک میکنه و برای اینکه ربع ساعت رو از دست نده سریع خوابم میبره»
الان ۲۵ سالمه و کاملا درکش میکنم …
من و دوستم امشب وقتی وسط دعوا با بابای دوچرخه سواری که زده بود به ماشینمون، دوچرخه رو برداشتیم هل دادیم توی ماشین کوییک
همون لحظه خار مادر انرژی زنانه رو …یدیم😂😂