از اون زمانی که کافهها میگفتن بخاطر پوششتون از سرویسدهی معذوریم، تا اینجایی که عکس چادر توی کافه رو به عنوان شجاعت دارن توییت میکنن حداقل چهار سال فاصلهست. چهار سالی که «زن» ایرانی منتظر این نشده که حقش برای «زندگی» رو قانونی تحویلش بدن و خودش برای «آزادی» جنگیده!
نمیدونم چم شده
زندگی قابل تحمل نیست، احساس میکنم دارم توی وهم و خیال زندگی میکنم، امروز بعد از ساعتها خواب وقتی میخواستم از تختم بلند شم و برم غذا بخورم سرگیجه گرفتم و دوباره خوابیدم.
عصر امتحان داشتم و حتی حوصلهی اینکه سوالات رو بدم چت جیپیتی حل کنه هم نداشتم،
صفر شدم.
امروز حس کردم اشتهام برگشته.
بعد از مدتها دلم بستنی خواست.
بعد از مدتها دلم خواست از خونه برم بیرون.
انگار دارم خوب میشم.
فقط نکته اینجاست که برای رسیدن به همین حسها و خواستههای ساده هم پول لازمه، و من پولی ندارم.
دیگه حتی یه کافه رفتن ساده هم شده یه آرزو.