هیچوقت یادم نمیره. دانشجوی قزوین بودم. یه ظهر با چند تا از دوستام زدیم بیرون دانشگاه که بریم ناهار بخوریم.
سوار اتوبوس شدیم. از همون اول چند تا زن چادری شروع کردن چپچپ نگاهمون کردن و زیر لب متلک گفتن. ما چهار تا دختر بچه هم بیخیال داشتیم با هم حرف میزدیم و میخندیدیم.
یهو یکیشون اومد جلو، زد توی سر دوستم و گفت: «شماها شهر رو به کثافت کشیدین.»
بعدش کل اتوبوس ریخت سرمون. یکی داد میزد، یکی فحش میداد، یکی میگفت پیادهشون کنین. آخرشم راننده رو مجبور کردن وسط راه نگه داره و ما رو پیاده کنه.
ما فقط چهار تا دختر بودیم که میخواستیم بریم ناهار بخوریم.
حالا همون جماعت برای ما از بولی کردن و آزار و احترام به آدمها حرف میزنن.