بعضیها خیلی بیصدا کشته شدن. عکسهای قشنگ نداشتن. از شهرهای دور و محروم بودن. دوست یا حتی خانوادهای نداشتن که خاطراتشون رو زنده نگه داره. شاید حتی یه گوشی درست حسابی نداشتن که فیلم بگیرن یا زندگی هیچوقت تو موقعیت خاصی قرارشون نداده که بخوان ثبتش کنن.
وقتی سه سال پیش یکی گفت “شما نمیفهمین وقتی میگیم ما میترسیم یکی بندازتمون جلوی مترو(بخاطر بی حجابی)”، اونموقع فهمیدم که هرروزی که زنده میمونیم فقط از سر خوش شانسیه. این درد هیچوقت آروم نمیشه. همیشه تو قلبم نگهش میدارم. امیدوارم هیچوقت اروم نشه.
میترسم از خونه برم بیرون. میترسم هرجایی پا بذارم به این فکر کنم که “دو هفته پیش اینجاهم کسی کشته شده”. شاید دقیقا اونجایی که من قدم میذارم، رد خون باشه. میترسم با مردم چشم تو چشم شم. ما همه جوون میمیریم. اگه الان زندهایم، هیچ دلیلی بجز شانسمون نداره.
میترسم از خونه برم بیرون. میترسم هرجایی پا بذارم به این فکر کنم که “دو هفته پیش اینجاهم کسی کشته شده”. شاید دقیقا اونجایی که من قدم میذارم، رد خون باشه. میترسم با مردم چشم تو چشم شم. ما همه جوون میمیریم. اگه الان زندهایم، هیچ دلیلی بجز شانسمون نداره.
پدرم تعریف کرده بود چطور در جنگ ۸ساله بین پیکرهای چیدهشده دنبال پسرعموش میگشتن. آخر از جورابهای طرحداری که از پدرم قرض گرفته بود شناساییش میکنن. همیشه فکر میکردم چه حسی داشته. حالا با دیدن ویدیوها نیاز به تصور نیست. خامنهای همون کاری رو با ایرانیها کرد که صدام حسین میکرد.