نمیدونم دیر شده یا نه ولی من یکیو که خیلی دوستم داشت رو تو بدترین موقع به بدترین شکل شکستم و تنهاش گذاشتم، الان که دوریشو از خودم میبینم واقعا احساس ناکافی بودن و عذاب وجدان بهم دست میده میخوام دنیا رو بریزم به پاش تا فقط حالشو ذرهای بهتر کنم ولی اون همهی درهاشو روی من بسته.
چطوری وابسته آدمی که دلتون رو شکسته، ناراحتتون کرده، اذیتتون کرده و در آخر هم ترکتون کرده میرید، من بعد از یه مرحلهای وقتی تلاشی نبینم هر دقیقهای که میگذره حس میکنم اون آدم از ذهنم که هیچ از قلبم هم مثل یچیز به درد نخور پرت میشه بیرون قلب و ذهنت رو درگیر چیزهای به درد نخور نکن.
"ایوان گونچاروف" یه جمله داره که وقتی خوندمش چندبار با خودم تکرار کردم:
"در غرب، رویاها برای تبدیل شدن به حقیقت بنا میشوند و در شرق رویاها برای فرار از حقیقت!"
به همین دلیل جغرافیا خودِ سرنوشته...
عشق، چیزی نیست که من دنبالش باشم، اما اگر قرار باشد عاشق شوم، باید ارزشش را داشته باشد؛ باید کسی باشد که بتواند تاریکی من را در آغوش بگیرد.
-تریشا لونسلر