خستهام
کتابی خاک خورده
در طبقهی هشتم قفسهی کتابخانهای خلوت
سالهاست کسی مرا ورق نزده است
حرفهای درونم را
یا موریانهها خوردهاند،
یا آنقدر کهنه که پوسیدهاند.
چشم انتظار دستی
که خاک را
از روی صورتم کنار بزند
مرا بخواند
مرا بفهمد
فهمیده نشدن، خوانده نشدن
از مرگ هم بدتر است.
دیدن لیست وبلاگهای قدیمی که دیگه نمینویسن باعث شد بغض کنم. اینطوری که سیلویا پلات میگه:
میدانم اگر کسی بخواهد با من حرف بزند، یا دقیق نگاه کند، یک هفتهی تمام خواهم گریست...
من یادمه کسی رو انقدر دوست داشتم که شبا وقتی منو میذاشت خونه تموم غصه م این بود که چجوری تا فردا صبح نبینمش
من یادمه کسی رو جوری دوست داشتم که وقتی خداحافظی میکردیم تا زمانیکه از دیده م دور میشد نگاهش میکردم که قدم به قدمش رو ببینم
من یادمه کسی رو انقدر میخواستم که وقتی خوابش
شاید باورش سخت باشه ولی پاک کردن دو طرفهی چت، وقتی یکی از طرفین اون رو نخواد، کاملا اخلاقی و قانونیه.
وقتی همین خاطراتی که میگید، باعث ناراحتی کسی دیگه میشه، و میدونه شما اون رو دارید، تجاوز احساسی حساب میشه.
مگر بحث پنهان کردن حقیقت و قانون شکنی و غیره باشه