هر روز با حال خراب بیدار میشم
هرشب با حال خراب تر میخوابم
جلوی اشکامو میگیرم چون کسی درکم نمیکنه و فکر میکنن دیوونه شدم
اون روز که شاید همه خوشحال باشند و جشن بگیرن من میشینم یک دل سیر گریه میکنم
تا اون روز حفظ ظاهر میکنم
مامانمو آوردم بیمارستان واسه عمل
صندلی بغلیم هاشمی نسب نشسته اونم مامانشو آورده
یکم از استرسم کم شد و اطمینانم به دکتر بیشتر شد🥺
ایشالا ملکه کامل خوب شه😭