نوشته بود که:
ولی بابام خیلی عجله داشت، اونقدر که حتی وقت نکرد پیرشه.
رفت و نشد باهاش خیلی جاها رو برم.
رفت و آرزوهای پدرانه اش رو با خودش بزرگ زیر خاک.
رفت و نصف منم با خودش برد...
واقعا حس می کنم پشت هر مرد موفقی یه زن قوی ایستاده.
زنی که مشوق بوده.
زنی که حس کافی بودن داده.
زنی که درک کرده.
زنی که موقع خستگی ها اون مرد رو بغل کرده.