لم يكُن يريد الحب
كان يُريد كتفًا يتكئُ عليه
صدرًا يرتمي إليه
وشخصًا واحدًا
واحدًا فقط
يلجأُ إليهِ
كُلّما هزمته الأشياء
عشق را نمیخواست
شانهای میخواست که به آن تکیه کند
و سينهای که به سمت آن بیاید
و یک نفر..فقط یک نفر
که به آن پناه ببرد هرگاه که همهچيز او را شکست داد.