ما بالاخره بعد از جنگ برگشتیم سر کار.
کمکم همهچیز داره به روال عادی برمیگرده؛ کلاسهام شروع شده، زندگی انگار دوباره راه افتاده…
ولی یه چیزی توی زندگی من عوض شده.
نمیدونم عجیبه یا نه؛ همهچیز داره عادی میشه، اما من دیگه اون آدم قبلی نیستم….
عجب سالی بود ۴۰۴…
اولین سفر تنهاییم رفتم،
جنگ شد،
فارغالتحصیل شدم،
کار موردعلاقهامو پیدا کردم،
دومین سفر تنهاییمو رفتم،
دی شد…:)
من رفتم …
جنگ شد…
تعطیل شد…
وقتی به عقب نگاه میکنم، انگاری ک چند سال گذشته، نه یکی. :)
چندین بار این پروانه های لعنتی رو بالا اوردم
کی قراره تموم شه این اعذاب ؟
چرا قدرتشو ندارم ؟
خستم
جسمی ، روحی
بریدم
از همه جا فشار رومه :)
تو دردناک ترین روزای عمرمم و همش به این فکر میکنم که اگه الان زندگیمو تمومش کنم چیو از دست میدم ؟ هیچی!