من از طرفدارای حمله نظامی بودم. امروز روز ششمه. خامنهای و کل خاندانش کیر شدن. و اونقدر کیرهای زیادی روی دست جمهوری اسلامی مونده که نمیدونم کدوم رو بگم. با اینهمه توی روز ششم چنان ترسی به جونم افتاده که بهتره کلا دهنم رو ببندم. مادرجنده تسلیم شو. حرومزاده تسلیم شو.
الان به بيوم نگاه کردم دیدم تلاشم برای زنده نگه داشتن روزمرهنویسی با شروع اعتراضات کیر شد. که خب طبیعی هم هست. مگه ما روزمره داریم اصن؟ ریدم به قبر پدرت آخوند.
وای وای شمع و گل و پروانه
کراش نازنینم بهم پیام داد گفت این یه دعوت رسمیه برای اینکه بیای خونه من.
گفتم الان سر کارم بعدا جواب میدم.
گفت نمیخوام سرزنشت کنم ولی هر بار بهت پیام میدم همینو میگی.
دو ساعت بعد دوباره پیام گفت میخوام بدونی من کاملا جدیام و باید هم دیگه رو ببینیم.
من نمیدونم دلیلش رشد یافتگی یا چی؛ ولی واقعا نه دوست دارم از خونه برم بیرون نه دوست دارم آدم جدید ببینم. و توی خونه هم حالم بد نیست. عشق میکنم واسه خودم.
هرچه خودآگاهتر و رشدیافتهتر میشوید، فاصلهتان با انسانها بیشتر میشود. دیگر نمیتوانید نادیده بگیرید، تظاهر کنید یا به گفتوگوهای کمعمق دل ببندید. این رشدیافتگی، بهایی به سنگینیِ تنهایی دارد؛ انسانِ رشدیافته، تنها میماند.
تام اودل یه چیزی میگه که اشکاش خشک شده و اینا. من دقیقا همونم. واقعا کاش میتونستم هر روز گریه کنم. سبک شم. البته پریروزا یه ذره گریه کردم. ولی نه اونجوری که دلی از عزا در بیارم.