کارمند کوچولویی که شانس دوست داشتن شغلشو داشته، سه سالهام تو دنیای بزرگترها،تو مارپله زندگی،از هر نیش مار یاد میگیرم و مینویسم چون خودِ مسیر،همون خونه آخره
کل زندگی منو همین چالشها شکل داده. همین کلهشقیها. همین رفتن به جاهایی که بقیه دورش میزنن. مادرم همیشه میگه اینو از داییت به ارث بردی. شاید هم راست میگه. شاید همین نترس بودن، همین لج کردنِ بیصدا، همون چیزیه که منو ساخته. و من، با همه سختیهاش، دوستش دارم.
بعضی روزها، وقتی دست از کار میکشم و لحظهای تو سکوت به روزم فکر میکنم، یه فکر، یواش میخزه تو ذهنم: شاید یکی از سختترین، ولی در عین حال دلنشینترین شغلهای دنیا مال منه. کاری که توش همیشه یه احتمال هست، یه ترس پنهون که نکنه یکی بیصدا صندلیتو از زیر پات بکشه و پرت شی زمین.
چون من از همونام که تا همه عقب میکشن، پا میذارم جلو. نه که نترسم… میترسم. اما برمیدارم میرم تو دلش، چون فقط اونوقته که حس میکنم واقعاً دارم زندگی میکنم
گاهی گیر و دار ما سر این نیست که طرف مقابل میخواد خیانت کنه. بحث اینه که من نمیخواهم کسی اونطور که من تو رو میبینم، تو رو ببینه. نمیخواهم کس دیگه اون حسی که من بهت دارم رو احساس کنه. مثل همون عروسک بچگیم که هیچ وقت نمیخواستم از دستش بدم چون اون برای منه ماله منه خاطرات منه
آدمها اغلب فکر میکنن اضطراب یه اختلاله، ولی واقعیت اینه: اضطراب یک سیستم هشدار طبیعیه. مشکل وقتی شروع میشه که این هشدار بیوقفه روشن بمونه. درمان یعنی یاد گرفتن خاموش کردنش، نه نادیده گرفتنش
داستان "شوهر آهو خانم" چقدر دلنشین، پر از تعلیق و دردآوره! از عید نشستم پای این داستان. در عجبم ازینکه چقدر رمانهای ایرانی که خوندم از فرنگیها سر هستن!
1/ اگر از من که برای اولین بار این احساس رو تجربه میکنم بپرسی عشق یعنی چی و چطور حسی داره، میگم: عشق چیزیه که نمیتونی اونو تو هیچ کلمهای محصور کنی . هر واژهاش پر از احساساتیه که درکش سخته ، اما وقتی تو دلش غرق میشی، تمام وجودت را در بر میگیره