معلم دخترای نوجوون بودن این شکلیه که باید بعد از تعطیلی مدرسه،
نیمساعت جلوی در وایسی که گریههاشو در بغلت بابت گربهای که توی خیابون تصادف کرده تموم کنه :)
امروز بالاخره در مدرسه هم شکستم.
این روز ها زیادی شکننده ام؛
انگار طاقتم برای غصه خوردن کم شده.
این روز ها
زیاد تر می نویسم که ای کاش
توانِ به دوش کشیدنِ غمِ همهٔ عالم رو داشتم.
@parvaz_66 2 سال و نیم که مجازی بودیم
اولش که افسرده و شوکه بودیم
آخرش هم که فقط به امید تموم شدن می رفتیم
خاطره اگه بخوای نهایتا بتونم برات از گروه سم رشته مون بگم.
@parvaz_66 من تازه فهمیدم توییتای تورو برام نمی آورده این مدت
و واسه همین هی می گفتم چرا توییتر نیستی
نگو تو بودی و برای من نمیاورد😂
در پاسخ:
درستش اینه که هی بهم بگی نخونده هم قبول میشی 🚶🏻♀️
مامانم میگه وقتی بچه بودم اگه دستم زخمی می شدم، سرم می خورد به جایی، انگشت کوچیکهٔ پام می گرفت به در و...
همینجوری که گوله گوله اشک می ریختم،چند بار پشت سر هم به خودم می گفتم: عیبی نداره، عیبی نداره!
و خب واقعا، عیبی نداره گلی خانوم، عیبی نداره...
شرابِ ناب بود و میِ بی غش
و طبیعتا رفیقِ شفیق.
درسته که مدام میسر نبود برای من، ولی همین که عمدهٔ دیدارمون در خانهٔ ابدیمون مدرسه ست، زهی توفیق!
پ. ن: ما خانه به دوشان در دفترِ بزرگان 😌