زیادیام و دیگر هیچ. آدمی خارج از برنامهام، همین و بس. ظاهراً طبیعت برنامهای برای حیات من نداشته و در نتیجه با من مانند میهمانی سرزده و ناخوانده رفتار کرده است.
ایوان تورگنیف – یادداشتهای آدم زیادی
ترجمه: بابک شهاب
انتشارات وال
مرد هشتادساله، درمورد روز تولدش و اینکه حافظهی خوبش را تحسین میکردند، گفت: «خوب، بله. اما همیشه احساس میکنم یک چیزی را فراموش کردهام.»
در بیست و دو سالگی تصمیم گرفته بود خودش را بکشد.
پتر بیکسل – جان به در بردن
ترجمه: بهزاد کشمیریپور
جوزف بوردسکی میگوید که «ملال به زبان امروز سخن میگوید و مهمترین درس زندگی را به ما میآموزد... این درس که هیچ اهمیتی نداریم». بهعنوان موجودی متناهی و محدود، زمان نامحدود و لایتناهی که عاری از هرگونه محتواست ما را احاطه کرده است.
لارس اسوِنسن – فلسفه ملال
ترجمه: افشین خاکباز
@susan_sst آره حتما میخونمش و نظرمو میگم. جالبه این کتابی که منم اخیرا خوندم هم زیاد معروف نیست. فکر کنم اکثر آثاری که ونداد جلیلی ترجمه کرده همینطوری بودن
وقتی مردم حالم را میپرسند، به صورتشان نگاه میكنم و آشكارا دروغ میگويم، در حالی كه میبايست چون يک محكوم – كه واقعاً هم هستم – فقط سكوت كنم و رويم را برگردانم.
فرانتس كافكا
گوستاو يانوش – گفتگو با كافكا
در این دنیا، یک روز بیشتر نیست، همین یک روز است که همیشه تکرار میشود؛ صبح آن را به ما میدهند و شب از ما پس میگیرند. تو یک ساعت از کار افتاده هستی که همیشه همان وقت را نشان میدهد.
ژان پل سارتر – شیطان و خدا
ترجمه: ابوالحسن نجفی
لذت ناب ملالم را با هیچ چیز در این عالم عوض نمیکردم. بیشتر از پانزده سال بیحاصل کوشیده بودم غزلهای لئوپاردی را ترجمه کنم، و فقط آن روز عصر توانستم به عمق مفهومشان برسم: «وای بر من، اگر عشق است، چه عذابی دارد!»
گابریل گارسیا مارکز – خاطره دلبرکان غمگین من
ترجمه: کاوه میرعباسی
از چیست این کابوس هولناک زنجیرهای و بیانتهای زندگی که هر حلقهٔ آن نیش در گردن دیگری فرو میکند و از خوردن گوشتش لذت میبرَد، از دردش لذت میبرد و با مرگش زنده میماند؟ نبرد برای چیست؟ درد برای چیست؟ مرگ چرا؟ زندگی چرا؟ چرا؟ چرا؟
رومن رولان – پییر و لوسی
ترجمه: مینو مشیری
مفیستوفلس: با این همه، مرگ هیچوقت مهمانی نیست که مقدمش را خیلی گرامی بداریم.
فاوست: ای خوشا آن مرد که، در رخشندگی و تاب پیروزی، مرگ پیشانیاش را با تاج خونین افتخار میآراید؛ خوشا آنکس که پس از مستیِ رقصی پرشور، مرگ او را در آغوش زنی غافلگیر میکند!
گوته – فاوست
پنجره را باز کرد. ملافه را روی هره پنجره انداخت، روز را دید.
پرندهای در چشمانش خیره شد. گفت: "تنهایم".
زیر لب گفت: "زندهام". وارد اتاق شد. آینه هم پنجرهایست
اگر از آن پایین بپرم، در بازوان خود جای میگیرم.
یانیس ریتسوس – صبح
ترجمه: احمد پوری
زندگی من – تراژدیای است که هنگام بدخلقیهای نابخردانه فرشته سقوط کرده است، و از آن تنها پرده اولش را به اجرا درآوردند.
فرناندو پسوآ – کتاب دلواپسی
ترجمه: جاهد جهانشاهی
کافکا در خاطراتش گلایه میکند که چیزی را تجربه کرده که «انگار هر چه داشتم مرا ترک گفته است، و حتی اگر همهٔ آنها نیز بازگردند کافی نخواهد بود».
لارس اسوِنسن – فلسفهٔ ملال
ترجمه: افشین خاکباز
مرگ خواهد آمد و با چشمان تو خواهد نگریست.
همچون ترک گفتن عادتی،
همچون نگریستنِ باز پیدائی چهرهئی مرده در آینه،
همچون گوش سپردن به لبی فرو بسته
خواهد بود.
فرو خواهیم شد، لب فرو بسته، در گرداب.
چزاره پاوِزه – مرگ خواهد آمد و با چشمان تو خواهد نگریست
پیوسته در تنهایی به همان معمای ناگشودنی میاندیشید. "یعنی چه؟ آیا بهراستی باید مرد؟" و ندای درونش جواب میداد: "بله، حقیقت است و باید مرد." میپرسید: "ولی آخر اینهمه رنج برای چیست؟" و ندا جواب میداد: "دلیلی نیست! برای هيچ!" و همین.
ليو تالستوی – مرگ ايوان ايليچ
اگر میتونستم هر بار با دونستههایی که از دونستههای دفعهٔ پیشم یه کم بیشتر بود، همهچیز رو صدباره از نو شروع کنم، نتیجهٔ کار همیشه و همیشه همون میشد، و صدمین زندگیم هم مثل زندگیِ اولم میشد، و همهٔ صد زندگی هم همون یه زندگی میشد.
ساموئل بکت – وات
سهیل سُمّی