تو واقعا خودتو هیچ وقت جوری که دیگران میبینن نمیبینی
هیچ وقت صدای خندت رو اونجوری که دیگری میشنوه،نمیشنوی
هیچوقت نمیفهمی نبودنت چطوری توی یه فضا باقی میمونه
تو اتاقی که یه زمانی پُرش میکردی
برای خودت فقط «تو» هستی
ولی در واقعیت هزار داستان مختلفی
که هیچوقت نمیتونی هیچکدومو بخونی
بهم گفت تهش چی میشه؟!
ته اینهمه جنگ،ترس،دویدن،ساختن و دوباره خراب شدن...
گفتم: شاید چیزی نمیمونه
نه اون خیابونایی که روش راه رفتیم،
نه اون رویاهایی که واسه سال بعد داشتیم،نه حتی بعضی از آدما...
ولی یه چیز هنوز میمونه!
ما و اُمیدی که تمومی نداره...
در نهایت پاسخ سوال های تورو هیچکی نداره، جز خودت
پیچیدگی های زندگی تو مخصوص به خودته،هیچکس راه حلی برای تصمیماتت نداره
پس به نصیحت بقیه گوش نکن
تو راه حل زندگی خودت رو میدونی.
و در اخر
متوجه میشی که فقط خودتی
کسی قرار نیس بیاد نجاتت بده
کسی نمیتونه تورو بفهمه به اون حد عمیقی که میخوای
هیچکس جز خودت نمیتونه تورو بالا ببره
هیچکس نمیتونه هر زمانی پیشت باشه
و هیچکس نمیتونه به افکاری که سنگینت میکنه غلبه کنه
همیشه خودت بودی
و همیشه هم قراره خودت باشی