شب هنگام در سکوت بی فروغ از سخن
در تاریکی مطلقه یک دل دیوانه
و صدایی که در وجود من اواز
نغمه سرای عشق بی پروا تو را
همچون آوازه خوانی بی مانند ، می خواند
از من هیچ نمانده بود ،
جزء عطری از گیسوان زنی
که رفت و هم چیز را با خود برد
زندگی بی شک زییاترین جایزه اییست که در فنجان قهوه به شما داده می شود،تلخیه راز آلودی که خواب شب را از چشمانتان می دزدت،بیداری که به آگاهی ابدی تبدیل میشود. از خوردن قهوه یتان لذت ببری زیرا او نیز روزی تمام می شود.
از عشق سخن نمی گویم،از تو سخن نمی گویم،خانه ساکت تر از همیشه است ، با خود سخن می گویم.شاید مشکل من هستم، منی که دیگر اینجا نیستم.منی که با اخرین پرواز رفته ام ، بی خدا حافظی رفته ام.مقصر من هستم ،مقصر نامه اییست که هیچ وقت نوشت نشد، مقصر زنگیست که هیچ وقت به صدا در نیامد.....
خدا تمام هستی من هست. زندگی چرخه ایی از کلماتیست خود خالق درونی توست ، همه ی آن نعمتیست برای فکر کردن، برای رسیدن به حقیقت هستی.خدا در هر چیزیست که می بینی ، می شنوی ، حس می کنی و می اندیشی.ستایش نیازمندی توست نه خدا ، زیرا که تو تنهایی ، همه ی ما تنهاییم.
Alirezadanesh
یک دریاچه آب، یک من، یک تو و دنیایی از لبخند های زیبای تو بودیم.گلایه از سکوت من ، می دانستم ، نمی دانستی و من مهو زیبایی یک زن بودم.می دانم زمان قاتل خاطرات ما بود اما چگونه گیسوانت غروب سرخ خورشید را می شکست.دلتنگم نه منتظر چون می دانم هرگز تو بر نخواهی گشت.آن اتوبوس رفته،آری
چقدر نزدیک بود ، فاصله ایی که امکان داشت تمام این قصه لباس دیگر به تن کند.همیشه لباس سیاه و سفید یک قیمت دارد .تمام شدن به یک نقطه اخر جمله نیست ، تمام شدن گاه علامت سوالی می تواند باشد. چرا؟چقدر نزدیک بود که امروز روز دیگری باشد.کسی که نیامد بود ، نرفته بود ، نمانده بود، کاش..
دوست دارم با کسی که مرا نمی شناسد دردو دل کنم، تا خوب مرا قضاوت کند.عصبانیت همچون جوهره خودکاری که در گرما خود را پس داده است تمام وجودم را گرفته است.خدا صدایم را می شنود ولی پاسخش را نمی دهد،شاید دیگر نمی بینم.کاش کسی بیاید بنشیند تا بی هیچ مقدمه ایی کلمات را از دهان من بشنود.
در خیابان لوبیانکا میان سنگ فرشی که از برف پوشیده شده بود ، قدم می زدم. افکاری گریزان از واقعیت من را همراهی می کردند. ستاره ها چشمک زنان میان ساختمان ها با یک دیگر می رقصیدند .زنی میان برف ، یخ و رقص ستارگان سروده ی پیروزی را با ویالون می نواخت.در زادگاه کمنیست، خدا را دیدم.
ساعت بیداری ، نمی دانم
ساعت مستی ، نمی دانم
ساعت غذا خوری بازهم نمی دانم
من مشروب می خورم ، نماز هم می خوانم
شاید هر کدام را انجام نمی دهم
من که هستم ، شاید عاشق بودم یه روزی،یادم نمی یاید شاید انسان بودم، نمی دانم .
می دانم تو بودی در جایی در زمانی..
Alireza danesh
@BehnoudMasoud بازی ، تعریف مناسبی برای یک رویارویی یا تقابل اجتماعی نیست. روزان هزاران نفر تاوان قدرت طلبی و بازی با کلمات انسان هایی را میدهند که هیچ درکی از تصمیمات که می گیرند ندارند و این خود باعث نفرت می شود. نفرتی که با پیرمرد ها می مرد و با تولد نوزادان جدید زنده می شود.
تنهایی مرا محاصره کرده بود، سکوت انتهای پرتویی که از شیشه به من می تابید همراه با یک سئوال در اتاق را محکم به صدا در می اورد ، ساعت چند است ؟ نمی دانم دیگر مهم نیست. خورشید طلوع کرده ،ارام تر از همیشه....
Ali reza danesh
باید بخشید مرا گر تو را
میان این همه رنگ و بوی
گم کردم و از دست دادمت
گندم زار موهایت هر دم
مرا به سرابی می کشد
نیستی و من ان دست بی موقع
که شانه های غریبان را لمس می کنم.
Ali reza danesh
برگ ها آرام آرام
خود را در بستر خاک می خوابانند
باد مرثیه می نوازد
درختان می فروشند جامه ها را
باران می گرید برپیکر سیاه پوشان
آری در غروب خورشید
آرام آرام پاییز می آید
بر کوچه خاطرات سری می زند
گوش کن ، خوب گوش کن
هر قدم پاییز مرگ یک خاطره است
Ali rezq danesh