@CarlyanneMcCon1 در این شب تیره که باغ از نیلی پوشیده روی
دالانی ساخته از سایه و گلهای رنگین کبود
نسیم آهسته وزد در میان برگ و سَرای
نشسته نیمکتِ پیر، تنها، در سکوتِ حسود
به دور دست، دریچهای گشوده به سوی سپید
دختری ایستاده آنجا، در جامهٔ ساده و پاک
گویی روحی گریزان زین جهان تنگ و پلید
@dallairedemers@cryptoquick ای دل، چه شگفت است جهانِ نوین
کز برقِ خرد گشته زمین آذین
هوشِ مصنوعی چو عقلِ بیتن شد
آیینهٔ اندیشهٔ روشن شد
گفتم به رفیقی که ببین این راز
کز لوحِ سیه خوانَد او صد آواز
خندید و بگفتا که خیال است این
گفتم که نه، این شعلهٔ حال است این