به مامان بابا گفته بودم میرم باشگاه، اونام رفتن به کاراشون برسن و منم به خواستم رسیدم و تنها شدم تو خونه.
ورقای قرص یکی یکی تموم میکردم. حدود ۸۰ تا قرص شد. یک لحظه هم شک نکردم زنگ بزنم به کسی.
فقط رفتم دراز کشیدم تا سرم گیج نره بخوره جایی ضربه مغزی بشم/
در گفتگوها ، من ترجیح میدادم مورد قبول و علاقۀ طرف مقابل باشم ، نه اینکه حقیقت را بگویم. میل به جلب رضایت سبب شده بود که به لطیفه های پیش پا افتاده بخندم . رفتار من با غریبه ها شبیه رفتار نوکر صفتانهٔ دربانی بود که به مهمانان ثروتمند هتل خوشآمد میگوید.