دیپلماسی نابرابر سرزمینهای اسلامی در مقابل قدرتهای بزرگ
ابو حسن غزنوی
از مذاکرات ایران با امریکا گرفته تا نشستهای افغانستان با اتحادیه اروپا و سازمان ملل، تعاملات حکومت سوریه و نیز مشارکت کشورهای خلیج در مجامع بزرگ بینالمللی و تعامل با قدرتهای جهانی، همه را میتوان نمونههایی از «دیپلماسی کوچک و نابرابر سرزمینهای اسلامی» دانست. نقطه مشترک در همه این موارد آن است که یک دولت کوچک و نسبتاً ناتوان از سرزمینهای اسلامی با قدرتهای بزرگ وارد تعامل میشود و به تفاهماتی دست مییابد که بخشی از زندگی امت اسلامی را تحت تأثیر قرار میدهد. در این تفاهمات، قدرتهای بزرگ معمولاً منافع و نفوذ خود را تأمین میکنند، در حالی که دولتهای کوچک مسلمان، از سر ناچاری، به حداقل دستاوردها و بقای خود بسنده میکنند.
سپس برخی استدلال میکنند که همین، بهترین توافقی است که میتوان به دست آورد و حکومتهای سرزمینهای اسلامی توان ایستادگی بیشتر در برابر قدرتهای بزرگ را ندارند و مجبورند کوتاه بی��یند. با این حال، واقعیت آن است که هیچیک از این دولتهای منسوب به مسلمانان از موضع قدرت برابر با رقبای کفری خود پیش نمیآیند و حتی تصور نمیکنند که در صورت نقض توافق یا عدم رعایت تعهدات از سوی طرف مقابل، بتوانند او را تحت فشار جدی قرار دهند. در مقابل، قدرتهای جهانی دیپلماسی را همواره در کنار ابزارهای قدرت به کار میگیرند؛ هرگاه نتوانند اهداف خود را از مسیر مذاکره تأمین کنند، بهسرعت به ابزارهای دیگر، از جمله قدرت نظامی، متوسل میشوند.
اما بسیاری از دولتهای حاکم در سرزمینهای اسلامی گمان میکنند که سیاست خارجی و دیپلماسی بهتنهایی و مستقل از عناصر قد��ت قابل پیشبرد است و الزاماً نیازی به پشتوانه بازدارندگی ندارد. همین تصور سبب میشود که چنین دیپلماسیای کوچک و کماثر جلوه کند؛ بهویژه زمانی که محور مذاکرات، جلوگیری از حمله به یک سرزمین اسلامی، دریافت کمکهای «بشردوستانه»، حل مشکلات مهاجران یا موضو��ات مشابه باشد؛ موضوعاتی که در آن، موضع ضعف و نیازمندی بر روند تعامل سایه میافکند.
بر این اساس، میتوان این نوع روابط نابرابر میان دولتهای حاکم در سرزمینهای اسلامی و قدرتهای جهانی را «دیپلماسی نابرابر» نامید. در مقابل، دیپلماسی بزرگ، مؤثر و واقعی زمانی شکل میگیرد که یک دولت قدرتمند اسلامی، یعنی خلافت راشده، به نمایندگی از بخش بزرگی از امت و سرزمینهای اسلامی، با قدرتهای جهانی وارد تعامل شود؛ تعاملی که در آن، همانند طرف مقابل، هم ابزار گفتوگو و هم ابزار قدرت در اختیار باشد، بهگونهای که بتواند ارزشها، منافع و شروط خود را تحمیل کند و در برابر پیمانشکنی یا سرپیچی، قدرت واکنش مؤثر داشته باشد.
از این منظر، دیپلماسی بدون پشتوانه قدرت، نهتنها دستاوردهای محدود و ناچیزی برای مسلمانان به همراه دارد، بلکه در بسیاری از موارد به تداوم وابستگی و ضعف منجر میشود. به همین دلیل، بخش عمدهای از این «دیپلماسی کوچک» در آخر امر سود چندانی برای امت اسلامی نداشته و نخواهد داشت.
در نهایت، چنین تعاملاتی از یکسو ممکن است با برخی از اصول اسلامی، از جمله «ولاء و براء»، در تعارض قرار گیرد و از سوی دیگر، به دلیل نابرابری قدرت میان طرفها، حتی منافع عملی و سیاسی مسلمانان را نیز تأمین نکند. از این رو، حاکمان سرزمینهای اسلامی باید آگاه باشند که به نمایندگی از چه کسانی، با چه شیوهای و از چه موضعی با قدرتهای جهانی تعامل میکنند و کجای کار را کوتاه میآیند؛ زیرا در قبال این تصمیمها مسئول خواهند بود.
مصعب بن عمیر؛ سفیر ایمان و معمار تحول مدینه!
ملتهای بزرگ تنها آنهایی نیستند که قدرت نظامی و ثروت در اختیار دارند؛ بلکه ملتهای بزرگ، آنهاییاند که انسان را میسازند. وقتی صفحات تاریخ و سیرت نبوی را میخوانیم، میبینیم که بزرگترین دگرگونیها نه با لشکری انبوه آغاز شد و نه با قصرهای بلند؛ بلکه با قلب مؤمنی آغاز گردید که نور وحی را در سینه داشت و آن را در میان مردم میبرد.
یکی از روشنترین نمونههای این حقیقت، داستان صحابی بزرگوار، مصعب بن عمیر رضی الله عنه است؛ جوانی که ناز و نعمت و ثروت را پشت سر گذاشت و از مکه بیرون شد؛ نه طلایی با خود داشت و نه قدرتی، بلکه قرآنی با خود داشت که تلاوت میکرد، ایمانی که قلبش را پر کرده بود و یقینی استوار که الله سبحانه وتعالی دین خود را یاری میکند؛ هرچند پس از مدتی.
یثرب در آن روزگار شهری بود که در موجی از کشمکشهای قبیلهای میجوشید؛ جنگها آن را فرسوده ساخته بود و تعصبهای قبیلهای رمقش را گرفته بود. وفاداریهای مردمش میان اوس و خزرج تقسیم شده بود تا آنجا که گویی سرزمینی بود که یکجا شدن بر یک سخن واحد، دشوار میبود.
اما رسول الله صلی الله علیه وس��م در همین شهر، آینده دعوت را دید؛ پس مصعب بن عمیر رضی الله عنه را به عنوان سفیر، آموزگار و دعوتگر به آنجا فرستاد. مصعب رضی الله عنه با آرامش وارد یثرب شد. نه در بازارها صدای خود را بلند کرد، نه عقیدهاش را بر کسی تحمیل نمود و نه خود را درگیر مجادلههای بیحاصل ساخت؛ بلکه در کنار مردم مینشست و آیات قرآن را برایشان تلاوت میکرد.
او بهخوبی میدانست که دلهایی را که سختیهای دنیا فرسوده است، جز کلام آسمانی درمانی نیست و جانهایی را که تاریکی جاهلیت بر آنها سایه افگنده است، جز نور وحی روشن نخواهد ساخت. یکی از بزرگترین صحنههای دعوت او، برخوردش با بزرگان قوم بود. اُسَید بن حُضَیر خشمگین آمد تا او را از شهر بیرون کند؛ سپس سعد بن معاذ نیز با همان موضع نزد او آمد. اما مصعب رضی الله عنه خشم را با خشم پاسخ نداد و تندی را با تندی روبهرو نساخت؛ بلکه آن سخن ماندگارش را گفت: «آیا نمینشینی تا بشنوی؟».
این، اعتماد یک دعوتگر به پروردگار و پی��م خویش است و یقین او به این حقیقت که هرگاه حق به قلب سالم برسد، در آن جای میگیرد. بزرگان قوم نشستند تا بشنوند؛ ناگهان قرآن در چند لحظه، آنچه را سالها عادتها و سنتهای جاهلی ساخته بود، فرو ریخت. هنوز مصعب رضی الله عنه تلاوت خود را پایان نداده بود که جانها دگرگون شد و دلها نرم گردید؛ اُسَید بن حُضَیر اسلام آورد و پس از او سعد بن معاذ نیز مسلمان شد؛ مردی که اسلام آوردنش، گشایشی برای تمام مدینه بود. راز این دگرگونی تنها در شخصیت اُسَید و سعد نبود؛ بلکه در روشی بود که مصعب رضی الله عنه در پیش گرفته بود. او دریافته بود که تغییر جامعه از تغییر دلها آغاز میشود و سخن راستین، اگر از دلی صادق برآید، از شمشیر نیرومندتر است.
از همینرو، او مدینه را با زور نگشود؛ بلکه با قرآن گشود. بر مردم پیروز نشد؛ بلکه برای نجات مردم پیروز گردید و آنان را از تاریکیهای جاهلیت به سوی نور ایمان بیرون آورد. روزها چنین گذشت؛ خانههای مدینه که دیروز گرفتار تعصبهای قبیلهای بود، از یاد الله سبحانه وتعالی آکنده شد و قبایلی که ج��گها فرسودهشان ساخته بود، بر محور یک عقیده گرد آمدند تا آنکه جامعه برای استقبال از رسول الله صلی الله علیه و سلم به عنوان مهاجر به آن سرزمین، آماده گردید.
مصعب بن عمیر رضی الله عنه بزرگترین دگرگونی را در تاریخ مدینه رقم زد؛ زیرا او فهمیده بود که دعوت، نه با زیادی پیروان است و نه با هیاهوی شعارها؛ بلکه با صداقت در برابر الله سبحانه وتعالی، حکمت در سخن گفتن با مردم، شکیبایی در مسیر و اعتماد به این حقیقت که قرآن توان آن را دارد که انسان را تغییر دهد و سپس تاریخ را دگرگون سازد.
امروز امت ما چه قدر نیازمند آن است که این درس بزرگ را دوباره زنده سازد؛ زیرا تغییر حقیقی از قصرها آغاز نمیشود، بلکه از دلها آغاز میگردد و آن را فریاد و هیاهو نمیسازد، بلکه سخن مؤمنانهای میسازد که از قلبی مخلص بر میخیزد و به اذن الله سبحانه وتعالی به دلها راه مییابد.
برای مطالعه کامل این مطلب به لینک زیر مراجعه کنید:
🔗 https://t.co/2LwaI5y9eU
یا به کانال تلگرام ما بپیوندید:
📷 https://t.co/V6HPYDHDzl
راز آرامش مؤمن در برابر سختیها
قضا و قدر، به زبان ساده، یعنی اینکه هر آنچه در جهان رخ میدهد ـ از کوچکترین ذره تا بزرگترین حادثه ـ بر اساس علم، قدرت و حکمت الله سبحانهوتعالی رقم میخورد. پس هر آنچه در زندگی بر ما میگذرد، چه خوب و چه بد، چه تلخ و ...https://t.co/pbhqzSelMH
خبر امت
دو تریلیون دالر ناپدید شده؛ عراق پس از ۲۳ سال هنوز بهای فساد را میپردازد
خبرگزاری رسمی عراق (INA) به نقل از قاضی منیر حداد، مشاور حقوقی رئیس حکومت عراق، گزارش داده است که از سال ۲۰۰۳ میلادی تاکنون بیش از دو تریلیون دالر از داراییهای عامه عراق به یغما رفته است. به گفته وی، فهرست متهمان شامل مقامهای برحال و پیشین، اعضای پارلمان و دی��ر مسئولان بلندپایه میشود و محاکمههای آنان بهگونه علنی برگزار خواهد شد. این خبر را خبرگزاری «آناتولی» و شماری از رسانههای دیگر نیز منتشر کردهاند.
این در حالی است که ��راق، با وجود داشتن یکی از بزرگترین ذخایر نفت جهان، هنوز با فقر، بیکاری، کمبود خدمات اساسی و ویرانی زیربناها دستوپنجه نرم میکند. گزارشهای اداره بازرس ویژه امریکا برای بازسازی عراق (SIGIR) نیز نشان میدهد که میلیاردها دالر از بودجه بازسازی، در نتیجه فساد، سوءمدیریت و قراردادهای مشکوک از بین رفته است.
در افغانستان نیز وضعیت تفاوت چندانی نداشت. اداره بازرس ویژه امریکا برای بازسازی افغانستان (SIGAR) در گزارشهای خود بارها از حیفومیل میلیاردها دالر، فساد گسترده و ناکامی پروژههای بازسازی پرده برداشته است؛ در حالی که این کمکها زیر نام «بازسازی»، «دموکراسی» و «دولتسازی» به افغانستان سرازیر شده بود.
آنچه امروز در عراق و دیروز در افغانستان دیده میشود، تنها فساد چند مقام نیست؛ بلکه نتیجه نظامهایی است که پس از اشغال، بر بنیاد منافع استعمار و توسط قدرتهای اشغالگر پایهگذاری گردید. تجربه این دو کشور نشان میدهد که امریکا هرجا با شعار «آزادی»، «بازسازی» و «همکاری» وارد شده، در عمل ��اختارهایی را ایجاد کرده است که زمینه غارت داراییهای عامه و ثروتهای امت را به دست شبکههای وابسته و مزدوران محلی فراهم ساختهاند. عراق و افغانستان، دو نمونه آشکار این سیاست استعماریاند؛ جایی که ملتها هزینه اشغال را پرداختند، اما سود آن به جیب استعمارگران و همپیمانان داخلی آنان سرازیر شد.
حکومت لبنان توافقنامهای را با رژیم یهود امضا میکند که حاکمیت آن را بر سرزمین مبارک فلسطین به رسمیت میشناسد؛ در حالیکه رژیم یهود، اشغالگر لبنان، فلسطین و سوریه است!
فلسطین، سرزمین مبارک اسلامی است؛ سرزمینی که مسجدالاقصی، نخستین قبله مسلمانان، سومین حرم شریف و محل اسراء رسول الله صلی الله علیه وسلم در آن قرار دارد. این سرزمین، ملک امت اسلامی است و ملک شخصی هیچ فردی نیست تا کس�� بتواند اشغال آن توسط رژیم یهود را به رسمیت بشناسد!
همچنان سراسر سرزمین شام، از جمله لبنان، سرزمینی مبارک است؛ چنانکه الله سبحانه وتعالی میفرماید:
﴿سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ﴾ [الإسراء: ۱]
ترجمه: پاک و منزّه است ذاتی که بندهاش را شبانه از مسجدالحرام به مسجدالاقصی برد؛ همان م��جدی که پیرامون آن را برکت بخشیدهایم.
این سرزمین را صحابه رسول الله صلی الله علیه وسلم فتح کردند و خاک آن در طول بیش از یکهزار و چهارصد سال با خون مسلمانان آبیاری شده است.
از اینرو، هر اندازه که حکام امروز سرزمینهای اسلامی توافقنامه امضا کنند یا اشغال رژیم یهود را به رسمیت بشناسند، هرگز امریکا، تمامی کشورهای غربی و کسانی که در خیانت و خواری پرورش یافتهاند، نخواهند توانست امت اسلامی را قانع سازند که از حق خویش در بازپسگیری مسجدالاقصی دست بردارد؛ بلکه این امت در پی آن است که همه سرزمینهای اسلامی، از جمله فلسطین، را زیر یک پرچم واحد متحد سازد.
مسلمانان فرزندان خود را با این باور پرورش میدهند که فلسطین سرزمینی اشغالشده است و روزی به دست بازوان آنان آزاد خواهد شد و امید است که این روز، به اذن الله سبحانه وتعالی، نزدیک باشد.
و اما کسانی که در دلهایشان بیماری است؛ همانانی که ترس و هراس از امریکا و رژیم یهود در جانشان ریشه دوانده و در برابر آنان سر تسلیم فرود آوردهاند، آنان را به این سخن الله سبحانه وتعالی یادآوری میکنیم:
﴿إِنَّمَا ذَٰلِكُمُ الشَّيْطَانُ يُخَوِّفُ أَوْلِيَاءَهُ فَلَا تَخَافُوهُمْ وَخَافُونِ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ * وَلَا يَحْزُنكَ الَّذِينَ يُسَارِعُونَ فِي الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لَن يَضُرُّوا اللَّهَ شَيْئاً يُرِيدُ اللَّهُ أَلَّا يَجْعَلَ لَهُمْ حَظّاً فِي الْآخِرَةِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ﴾ [آلعمران: 175-176]
ترجمه: اين تنها شیطان است كه شما را از دوستان خود (با پخش شايعات و سخنان بياساس) ميترساند، پس (از آنجا كه شما به الله ايمان داريد ، بيباك و دلير باشيد و) از آنان مترسيد و از من بترسيد اگر مؤمنان ( راستين ) هستيد. كساني كه در ( راه ) كفر بر همديگر پيشي ميگيرند (و هميشه بر كفرشان ميافزايند و از بد به بدتر ميگرايند) تو را غمگين نسازند؛ چرا ��ه آنان هيچ زياني به الله نميرسانند. الله ميخواهد (ايشان را به حال خود واگذارد و) در آخرت بهرهاي (از ثواب) براي آنان برجاي نگذارد، و (علاوه از محروميّت از ثواب) ايشان را عذاب بزرگي است.
برای مطالعه کامل این مطلب به لینک زیر مراجعه کنید:
🔗 https://t.co/CjGCuwj7B7
یا به کانال تلگرام ما بپیوندید:
📷 https://t.co/V6HPYDH5JN
تفاهمنامهای که امریکا را نجات داد
امریکا شاید در میدان جنگ نتوانست به اهداف خود در برابر ایران برسد، اما پشت میز مذاکره، آنچه را با بمب، موشک و زور به دست نیاورد، با دیپلماسی و مذاکره دنبال کرد. این، تلخترین و واقعیترین تصویر از حوادث ماههای اخیر است.
ترامپ در پایان فبروری ۲۰۲۶، رهبر ایران علی خامنهای و دهها تن ��ز مقامات ارشد را هدف قرار داد و بخشهایی از تأسیسات هستوی و نظامی این کشور را ویران کرد. هدف فروپاشی نظام یا تغییر آن با حکومتی کاملاً وابسته به امریکا بود که به واقعیت نپیوست و امریکا نتوانست به هدفی که تعیین کرده بود برسد. سپاه پاسداران ثبات خود را حفظ کرد، مقاومت نشان داد و جنگی که قرار بود چهار روز باشد، چهل روز ادامه یافت و در نتیجه امریکا به تغییر رژیم نرسید.
در این میان، جناح سیاسی ایران یعنی رئیسجمهور پزشکیان، رئیس مجلس و وزیر خارجه، مسیر دیگری برگزید. آنها رهبر جدید مجتبی خامنهای را متقاعد کردند که تفاهمنامه به نفع کشور است. سرانجام در ۱۸ جون ۲۰۲۶، سندی در کاخ ورسای امضا شد که آتشبس برقرار کرد. نتیجه؟ بازگشت نسبی ایران به مدار امریکا، بدون آنکه استقلال کاملی که سپاه برایش میجنگید، محقق شده باشد.
محتوای این تفاهمنامه، تصویر روشنتری از موازنه قدرت ارائه میدهد. ایران مجدداً بر عدم دستیابی به سلاح هستوی تأکید کرد و پذیرفت که ذخایر غنیشدهاش بر اساس سازوکاری مشترک مدیریت شود. در مقابل، امریکا وعده ۳۰۰ میلیارد دالر برای بازسازی داد، اما مشروط به امضای توافق نهایی. بخشی از داراییهای مسدودشده آزاد میشود، اما با شرط خرید محصولات زراعتی امریکایی. تنگه هرمز دوباره باز شد، اما ابهامات حقوقی آن همچنان به عنوان اهرم فشار باقی مانده است. ترامپ آنچه را که در جنگ از دست داد، در دیپلماسی به دست آورد. ایران با وجود مقاومت نظامی، به موقعیتی بازگشت که پیش از جنگ داشت: کشوری در مدار امریکا، نه کاملاً تابع، اما فاقد استقلال استراتژیک.
ویرانی گسترده، صدها کشته و ماهها بیثباتی اقتصادی در سراسر منطقه نتیجهی چهل روز جنگی بود که ایران را در همان جای قبلی خود قرار داد. و اما این ماجرا درس تلخی برای جهان اسلام است. بسیاری از کشورهای مسلمان به جای موضعگیری بر اساس اصول اسلامی، تنها نظارهگر ماندند؛ نه شانهبهشانه ایران، نه در برابر امریکا. سیاستهای پراگماتیک کوتاهمدت و پراکندگی سیاسی، امت را در چرخهای از ضعف و وابستگی باقی گذاشته است. تنها راه برونرفت از این ��ضع، وحدت سیاسی و فکری امت و بازگشت به اسلام به عنوان معیار اصلی تصمیمگیری و سیاستگذاری است؛ نه اسلامی که وسیله توجیه منافع آنی باشد، بلکه اسلامی که اساس حکمرانی و مقاومت را شکل دهد. تنها در این صورت است که امت میتواند از تکرار این شکستهای تاریخی رهایی یابد.
نویسنده: سیفالله عدیل
https://t.co/UJo3TzfpDh
https://t.co/JN1JEFrwYi
میانجیگری میان ایران و امریکا: ذهنیت تنگنظرانهای که بر حفاظت از منافع قدرتهای جهانی در برابر گرفتن امتیازات سیاسی، نظامی و اقتصادی استوار است، مانع آن میشود که پاکستان به یک ابرقدرت تبدیل گردد!
حکومت و رسانههای پاکستان، میانجیگری پاکستان در جنگ میان ایران و امریکا را بهعنوان یک دستاورد بزرگ جلوه میدهند؛ اما در حقیقت، هدف این میانجیگری فراهمساختن راه خروجی برای حفظ آبروی امریکاست؛ امریکایی که در بحرانها غرق شده و بهسوی شکست حتمی روان است. این کار از طریق کشاندن ایران به میز مذاکره صورت میگیرد تا تنگۀ هرمز دوباره باز شود و ایران از تواناییهای خود برای دستیابی به سلاح هستهای دست بردارد؛ بی��آنکه شروط مشابهی بر امریکا و رژیم یهود تحمیل گردد.
میانجیگری پاکستان ��ه نیابت از امریکا، حضور پایگاههای نظامی امریکا در منطقه را طولانیتر خواهد ساخت؛ پایگاههایی که بزرگترین آن خود رژیم یهود است. همچنان این میانجیگری راه را برای توافقنامههای ابراهیم هموار میسازد تا امنیت رژیم یهود تضمین گردد. در مقابل، ایران به آزادسازی بخشی از داراییهای منجمدشدۀ خود و رفع تحریمهای وضعشده بر آن دست خواهد یافت.
اما پاکستان انتظار دارد که به بازارهای غربی دسترسی پیدا کند، کمکهای مالی بگیرد، سرمایهگذاریهای خارجی افزایش یابد، انتقال تکنالوژی صورت گیرد، شروط صندوق بینالمللی پول تخفیف یابد، قرضههایی با شرایط آسان فراهم شود، تجهیزات نظامی خریداری گردد، حمایت در سازمان ملل بهدست آید و در برابر هند از پشتیبانی سیاسی برخوردار شود.
این همان دیدگاه نخبۀ حاکم در پاکستان است؛ دیدگاهی که رهبری نظامی و سیاسی بر آن توافق دارند. این دیدگاه در حقیقت بر اعتماد کامل به نظام بینالمللی امریکایی، اطاعت از آن و خدمت به آن در برابر گرفتن امتیازات استوار است. چنین دیدگاهی زندگی سیاسی و اقتصادی پاکستان و نیز مسلمانانی را که در آن زندگی میکنند، تابع سلطه و ت��میمهای این نظام میسازد.
از زمان تقسیم شبهقارۀ هند و بهدستآوردن استقلال محدود در سال ۱۹۴۷م، نخبۀ حاکم و صاحبان قدرت در پاکستان که در غرب پرورش یافته است، اسیر تفکر تنگنظرانهای بر بنیاد سیاست محوربندی بوده است. وضعیت کنونی پاکستان نتیجۀ همین ذهنیت وابسته است؛ ذهنیتی که مانع تحقق ظرفیتهای واقعی پاکستان شده و نگذاشته است این سرزمین، با وجود قدرت نظامی و تواناییهای هستهایاش که آن را شایستۀ قرارگرفتن در شمار کشورهای پیشتاز جهان میسازد، به یک قدرت بزرگ تبدیل گردد.
جز جدال بر سر همسویی با محور امریکایی یا سوسیالیستی، هیچ مسیر دیگری اجازه ظهور نیافته است. در نتیجه، طی هفتاد سال گذشته، خدمت به منافع امریکا در برابر گرفتن امتیازات مشخص اقتصادی و نظامی، به ستون اصلی تفکر استراتژیک در پاکستان و عامل اصلی تعیینکنندۀ جهتگیری آن تبدیل شده است. کامیابی یا ناکامی هر حاکمی نیز با میزان توانایی او در گرفتن امتیازات بهتر اقتصادی و نظامی در برابر خدمت به یک قدرت جهانی سنجیده شده است!
برای مطالعه کامل این مطلب به لینک زیر مراجعه کنید:
🔗 https://t.co/d9U68bWZ3l
یا به کانال تلگرام ما بپیوندید:
📷 https://t.co/V6HPYDH5JN
نبض:
چرا فقهای متقدم دربارهٔ طریقهٔ اقامهٔ دولت اسلامی بحث نکردند؟
داکتر الیاس مایار
یکی از پرسشهایی که دربارهٔ طریقهٔ شرعی اقامهٔ دوبارهٔ دولت خلافت مطرح میشود، این است: اگر اسلام برای اقامهٔ دولت اسلامی طریقهٔ شرعی معینی تعیین کرده است، چرا فقهای مسلمان از عصر تابعین تا سقوط خلافت اسلامی دربارهٔ آن پژوهش مستقلی انجام ندادهاند؟ آیا این سکوت به معنای آن است که شریعت برای این مسئله طریقهٔ مشخصی مقرر نکرده است؟
پاسخ این پرسش، در ماهیت فقه اسلامی و منهج اجتهاد فقهای نخستین نهفته است، نه در نبودِ طریقهٔ شرعی.
فقه، چنانکه اصولیان آن را تعریف کردهاند، «شناخت احکام شرعیِ عملی از ادلهٔ تفصیلی» است. ازاینرو، فقه در اسلام صرفاً دانشی نظری یا مجموعهای از فرضیههای ذهنی نیست؛ بلکه علمی است که برای شناخت احکام شرعی و تطبیق آنها در واقعیت زندگی پدید آمده است. به همین دلیل، هرگاه حادثهای رخ میداد یا مسئلهٔ تازهای پیش میآمد، عالمان با رجوع به کتاب الله، سنت رسول الله ﷺ، اجماع صحابه و قیاس شرعی، حکم یا طریقهٔ شرعی آن را استنباط میکردند تا در زندگی مسلمانان اجرا شود. بنابراین، اجتهاد اسلامی ��مواره ناظر به نوازل (مسائل نوپدید) بود، نه اموری که هنوز در خارج تحقق نیافته بودند.
امام شافعی رحمهالله در الرسالةمیفرماید: «هیچ نازلهای برای هیچیک از اهل دین خدا رخ نمیدهد، مگر آنکه در کتاب الله راهنمایی به سوی هدایت در آن وجود دارد.» این اصل، منهج اجتهاد اسلامی را بهروشنی بیان میکند؛ یعنی هرگاه نازلهای (مسئلهای نوپدید) پدید آید، وظیفهٔ مجتهد آن است که حکم یا طریقهٔ شرعی آن را از ادلهٔ شرعی استنباط کند. از همینرو، فقهای نخستین همواره دربارهٔ نوازل اجتهاد میکردند و به واقعیتهای موجود پاسخ میدادند، نه به مسائلی که هنوز در خارج تحقق نیافت�� بود. (الشافعی، الرسالة)
بر این اساس، تا زمانی که خلافت اسلامی برقرار بود و شریعت در عرصهٔ حیات عمومی تطبیق میشد، اساساً مسئلهای به نام طریقهٔ اقامهٔ دوبارهٔ دولت اسلامی وجود نداشت تا بهعنوان یک نازله (مسئلهٔ نوپدید) موضوع اجتهاد قرار گیرد. همانگونه که هیچ فقیهی دربارهٔ بازگرداندن چیزی که موجود است پژوهش مستقلی نمینویسد، فقهای آن دوران نیز دلیلی برای بحث مستقل دربارهٔ این موضوع نداشتند.
اما با سقوط خلافت اسلامی و کنار گذاشته شدن اسلام از عرصهٔ حاکمیت و توقف حمل آن به جهانیان، امت اسلامی با واقعیتی بیسابقه روبهرو شد. این رخداد، بزرگترین نازله (مسئلهٔ نوپدید) در تاریخ امت اسلامی بود؛ زیرا برای نخستین بار، نظامی که شریعت را در عرصهٔ حکومت تطبیق و رسالت اسلام را به جهان حمل میکرد، از میان رفت. از آن زمان، طریقهٔ شرعی اقامهٔ دوبارهٔ دولت اسلامی خود به یک نازله تبدیل شد و مانند هر مسئلهٔ نوپدید دیگری، نیازمند اجتهاد و استنباط از ادلهٔ شرعی گردید.
بر همین مبنا، مجتهدان حزبالتحریر با رجوع به ادلهٔ شرعی، سیرهٔ رسول الله ﷺ را در تأسیس نخستین دولت اسلامی در مدینهٔ منوره بهدقت بررسی کرده و به این نتیجه رسیدهاند که همان کیفیت و روشی که پیامبر اکرم ﷺ برای اقامهٔ دولت اسلامی پیمود، طریقهٔ شرعی این مسئله است و بر واقعیت امروز امت نیز قابل انطباق میباشد.
بنابراین، نبودِ بحث مستقل دربارهٔ طریقهٔ اقامهٔ دولت اسلامی در آثار فقهای نخستین، نه به معنای فقدان طریقهٔ شرعی است و نه نشانهٔ بیاهمیت بودن آن؛ بلکه نتیجهٔ طبیعی آن است که این موضوع تا پیش از سقوط خلافت، هنوز به یک نازله (مسئلهٔ نوپدید) تبدیل نشده بود. پس از سقوط خلافت، این مسئله نیز همانند هر نازلهٔ دیگری، باید با رجوع به قرآن کریم، سنت رسول الله ﷺ و استنباط بر اساس منهج صحیح اجتهاد بررسی و طریقهٔ شرعی آن شناخته شود.