از نوجوونی مینوشتم؛ روزمرگیهامو، هر حسی که داشتم، اتفاقای خوب و بد و…
یه کار دیگهام میکردم ویژگیهای خاص آدمای دور و برمم مینوشتم. امروز اون دفترا رو نگاه میکردم، کنار یه اسم نوشته بودم «همیشه هست». ولی هرچی فکر میکنم یادم نمیاد کی بوده اصلا و چرا الان دیگه نیست!!!
@atreecalledafra دقیقاً.
ما از آیندهی این لحظهمون بیخبریم و واسه فرار از این سردرگمی میچسبیم به داستانی که میدونیم تهش قراره به کجا برسه، برههای که (خیال میکنیم) نقطهی اوج زندگیمون بوده.
صحبت از چیزایی بود که دوست داشتیم دوباره تکرار شن.
یکی میخواست برگرده به دوران دانشگاه، یکی به اون لحظهای که فهمید مامان شده، یکیام به رابطهی قبلیش.
منم هرچی گشتم، هیچ تیکهای از گذشتهمو پیدا نکردم که دلم بخواد دوباره زندگیش کنم.
«دوستپسرمو ببین چقد بانمکه… میدونی منو چی صدا میزنه؟ نگاش کن مثل خدا میپرستتم. دیگه جز اون چیزی از زندگی نمیخوام.»
واقعیتای زندگی ته گلوم تو حالت آماده باش بودن که بپرن بیرون.
ولی با گفتن Who the fuck are you? خفه شدم و به چیزایی که با هیجان داشت برام تعریف میکرد گوش دادم.
پسر داییم هر بار زنگ میزنه میپرسه: «پس تو کی برمیگردی؟»
میگم: «کسی نیست بیارتم پیش تو :(»
همون لحظه بدون فکر میگه: «خودم با دوچرخه میام دنبالت!» (موسیقی حماسی پلی شه لطفا)
بعد فوری دستور میده به داییم که ماشینو روشن کنه، دوچرخهشم بذاره پشت ماشین بیان دنبالم.
فسقل بچه :)
درحالیکه دوستام یکی زیر برج ایفل داره آبجو میزنه، اون یکی داره پول سیو میکنه بره دور دنیا رو بگرده، منم برای فرار از روزمرگی زندگی نکبتبارم فردا دارم میرم یکشنبه بازار.
(خلاصه بدونین منم یه برنامههایی برای زندگیم دارم دیگه :))
تعریف میکرد چند وقت پیش رفته مصاحبه استخدامی آموزش و پرورش. ازش میپرسن «مرجع تقلیدت کیه؟» میگه: «بعد از رهبر فقید، پسرشون آقا مرتضی!» تا بیام وارد فاز حمایت عاطفی شم و بگم اشکال نداره عزیزکم، طبیعتا تو اون لحظه استرس زیادی داشتی و اسامی اشتباه شدن/