واسه مغازه دنبال یک تیوی بودم ، نو نخواستم بخرم و از دیوار یکی پیدا کردم
از پایین شهر تبریز بود، رفتم و خریدم
بعد خرید دختر خونه به مامانش گفت: مامان الان که تلویزیون رو میبرن من به چی نگاه کنم دیگه؟
از روی نیاز فروختن
یبار توی کوچه یکطرفه ماشین از روبرو اومد
شاخ به شاخ وایستادیم
من گفتم برو عقب، گوش نکرد
ماشین رو خاموش کردم، گفتم پتو تو ماشین دارم، همینجا میخوابم!
بعد چند دقیقه دنده عقب رفت تو پارک تا من رد شم
دیشب عجیب ترین سکانس زندگیم رخ داد
داشتیم کوچه یه طرفه رو میرفتیم یکی خلاف میخواست بیاد خواهرم بهش راه نداد و راه چندتا ماشین بسته شد
اقایی از ماشین پیاده شد داد زد من دارم خلاف میام، آدم که هستی:))))))))