لیلی! اگر دروغ نمی گفتم
یا از خودم فرار نمی کردم
حتماً به دلخراش ترین شکلِ
ممکن تو را به یاد می آوردم
حال و هوای پیر شدن دارم
در من همیشه برف گرفته و من
در برف پشت پنجره ام دارم
دنبال ردّ پای تو می گردم...
حفرههای کوچک اشک چشمانت را منقبض میکند. یک کلمه یا یک حرف کافی است تا همهیچیزهایی که در تو سرکوب شده بود، با هقهقی شرمآور و بیآنکه تقصیر کسی باشد، به شکل اشکهای عصبی و ناتوان از چشمانت فرو بریزد…
سیلویا پلات، یادداشتهای روزانه
میبینی؟ بیاراده و با دستانِ خودم زندگیام را تباه کردم؛ و زندگیِ بسیاری دیگر را...
تباهی از نبودِ تو آغاز شد؛ تویی که همواره هستی، هر روز، هر لحظه…
تویی که هیچوقت تمام نمیشوی.
بگو از کجا میآیی؟ چرا به هیچکس شبیه نیستی؟ چرا به همه شبیهی؟ تو را همهجا میبینم: در قطرههای باران، بین غنچههای گل سرخ، سیبی که از شاخه میافتد، انگار در منی. حتّی برایت گریه کردهام، چون که تنهایی، کودکی و مثل ستارهی زهره، جرقّههای یخزده داری!
خانهی ادریسیها
آن زندگی نازیسیته، آنچه ناگفته و ناکرده باقی مانده؛ زخم آن ترسها از تجربه کردن، زخم آن زمانهای ازدسترفته، کبودیهای ماندگارتری دارند؛ انگار هر کس را قبرستانی است از کلمات و صداها و امکانها، قبرستانی از نشدن، نرسیدن...
دست برمیداری از مسیرهایی که مدتها از پیشان میرفتی. میگذاری زمانِ گذرنده یادِ چهرهها را، شمارهتلفنها را و نشانیها و لبخندها و صداها را محو کند.
از یاد میبری که یاد گرفتی چطور از یاد ببری، از یاد میبری که روزی، خودت را واداشتی از یاد ببری.
ژرژ پرک