یکی از اخلاقای بدی که دارم اینکه وقتی روز تولدم بهم کادو تولد میدن نمیتونم لبخند بزنم ناخودآگاه میرم تو قیافه و طرف فکر میکنه چه کادوی مسخره ای گرفته و بله، کادویی که گرفتی سطح توقعمو ارضا نکرد و صرفاً برای اینکه اسب پیشکشی و دندونشو نمیشمرن کادوتو قبول میکنم
نمیشه واقعاً داره هیچ کاریم نمیشه خیلی وقته دیگه اصلاً هرچیزی که میخوام نمیشه یعنی تا مرز شدن رفته ولی ته خط همیشه این نشدن اتفاق میوفته حتی اینبار دیگه ذوقیم نمونده بود واسم که بخواد بابت این نشه حتی دیگه اعصابم نمیکشه
بعد شش ماه بیکاری و دهن سرویسی بالاخره یه مصاحبه حضوری جور شد
دو ساعت زودتر راه افتادم ولی GPS پرید، آنتن و اینترنت قطع شد، دو ساعت دور خودم چرخیدم، گم شدم، ماشین جوش آورد و یهو سر از جاده کرج درآوردم
همهچی رو حتی ترافیکو حساب کرده بودم جز اینکه تو چه کشور تخمی ای گیر افتادیم
دیگه به چه زبونی باید بهت بفهمونم وقت خوابه و باید بخوابی؟ قول میدم بعد دو سه ساعت استراحت دوباره برگردی سرِ کارت و به فکرای بی خودی و بی معنیت ادامه بدی البته تا اونموقع حتماً چندتا سوژهی بی ارزش دیگه هم برای فکر کردن پیدا میکنی.
مغزم ساعت ۳ صبح داره جلسه اضطراری برگزار میکنه درباره اینکه «چرا همه چیز انقدر تخمیه؟»
جیبم خوابیده، چشمام بیدارن و من فقط دارم بلیت کنسرت فروپاشی روانی رو تمدید میکنم.
تو این وضعیت مملکت رفتن از نقطه a به نقطه b یه مقوله ست شبیه فیل هوا کردن؛ این در حالیه که مردم دنیا برای «یک» به اندازه «یک» انرژی و وقت و جوونیشونو میذارن وسط.
آخر هر ماه که عکسای رندوم همون ماه رو میذارید یه حس عجیبی شبیه به نو شدن میگیرم. دیدن ادامهی مسیر آدما و اینکه هرکسی یه گوشه ای داره زندگی میکنه، واقعاً کیف میده.
انگار فقط دیدن اینکه زندگی در جریانه، خودش یه جور تسکینه.
اینکه هر سری تا یه اتفاقی میوفته و خانوادم میگن امیدوارم هرچی صلاحته پیش بیاد هم یه جور دیگه کسشعره
امیدوار باش تا هرچی دلم میخواد پیش بیاد وگرنه صلاحمو که خودمم میدونم چی به چیه با این حال اکثر مواقع راهمو کج میکنم
هرکی توی فیوریوم میاد رو فالو میکنم چون دوست دارم دغدغه و سبک زندگی های متفاوت رو از نزدیک ببینم، ببینم که فقط من نیستم که گوشهی رینگ افتادم و همه یه جایی دارن با یه چیزی میجنگن.
میخوام ببینم که با این اوصاف، زندگی هنوزم در جریانه.
ظاهراً دوباره نزدیک تولدمه.
آدما ازم میپرسن به چی علاقه داری؟
و من نمیدونم چطور بگم مدتیه مسئله، پیدا کردن علاقم نیست؛ پیدا کردن دلیلی برای ادامه دادنه.
مدتهاست خودِ دوست داشتن برام غریبه شده.