به خیلی از جاها که میخاستیم رسیدم، خیلی از چیزایی که میخاستم تجربه کنم رو تجربه کردم، آدم مورد علاقه زندگیم رو بدست آوردم، و کارمای خیلی اتفاقات رو متعاقبا خوب یا بد دیدم، ولی باز هم در اوج خوب بودن حالم به حال بد و اضطراب رسیدم و امروز رو با تخمی ترین حال قرارع تمام بشه
بسی عصبیم، از اینکه نمیتونم منطقی باشم، از اینکه نمیتونم بدون یه سری چیزا و افراد حس بدبختی نکنم، و از اینکه نمیتونم در شرایط بدی که از روی جبره، صبوری بورزم:////
عمیقأ فرق بین دوست داشتن و عشق رو درک میکنم این روزا، و البته که کنار کسی که دوستون داره بهتر از کسیه که دوسش دارید، برای شمایی که موندن آدما براتون مهمه...
اونجایی که خودتو کوچیک کردی و سر همه چی کوتاه اومدی و خودت رو گذاشتی کنار، به این فکر کن اینجوری بودن باعث میشه روز ناراحتیت و عصبانی بودنت کسی کنارت نخاد بمونه،یه جوری که حتی اگه بگی خب باشه بازم من کوتاه میام این دفعه میگه نمیخامت،وقتی کوچیک میکنی خودتو نباید دنبال بزرگی باشی