سختترین بخش داستان، سوگواری برای چیزی است که فکر میکردیم قرار بود نصیبمان شود. برای همین بعضی آدمها سالها در رابطه، شغل یا تصمیمی میمانند که دیگر نمیخواهند؛ نه چون هنوز آن را میخواهند، چون پذیرفتنِ اینکه انتخابشان به آن چیزی که میخواستند نرسیده، از ماندن هم دردناکتر است.
یکی از دفاعهای روانی در برابر پشیمانی، توجیه کردن انتخاب است. هرچه بیشتر برای چیزی هزینه دادهایم، سختتر میتوانیم بپذیریم که شاید از ابتدا انتخاب درستی نبوده. پس بهجای اینکه بگوییم «اشتباه کردم»، تلاش میکنیم ثابت کنیم «حتماً ارزشش را داشته».
از نظر کلاین، کودک فقط با «مادر واقعی» مواجه نیست؛ با تصویری روانی از مادری مواجه است که بخشی از آن را خودش ساخته.
مسئله این نیست که دیگری واقعاً خوب یا بد بوده؛ مسئله این است که روان، دیگری را برای تحمل اضطراب، به «خوب» و «بد» تقسیم کرده است.
رؤیا و علامت هیستریک هر دو چیزی را بیان میکنند که خودِ ما لزوماً نمیفهمیم.
در خواب، تصویر میبینیم اما معنایش را نمیدانیم؛
در هیستری، بدن علامت میدهد اما نمیدانیم چه میگوید.
انگار ناخودآگاه حرف میزند،
اما نه به زبانِ آگاهی.
آنچه بروز میدهیم، همیشه خود احساس نیست؛
روان، احساس را به شکلی درمیآورد که بتوانیم تحملش کنیم.
ترس، به خشم بدل میشود؛
غم، پشت بیتفاوتی پنهان میشود؛
و درماندگی، خودش را به شکل کنترل نشان میدهد.
گاهی چیزی را که نمیتوانیم به کلام بیاوریم، تکرار میکنیم.
نه لزوماً چون میخواهیم دوباره تجربهاش کنیم؛
بلکه چون هنوز نتوانستهایم آن را به یک خاطره، یک روایت یا چیزی قابلفهم تبدیل کنیم.
۱/۳
گذشته به جای اینکه «یادآوری» شود،
در انتخابها، رابطهها و رفتارهای ما دوباره «اجرا» میشود.
انگار روان چیزی را که نتوانسته بگوید،
با زندگی کردن دوبارهی آن نشان میدهد.
فروید این پدیده را «اجبار به تکرار» نامید:
جایی که فرد به جای بهیادآوردن چیزی، آن را دوباره زندگی میکند.
۲/۳
ممکن است از دیگری خشمگین باشیم، اما آنچه واقعاً تحملش دشوار است، چیزی باشد که در مواجهه با او دربارهی خودمان دیدهایم؛ نیازی که انکار کردهایم، ضعفی که نمیخواستیم ببینیم، یا میلی که پذیرفتنش برایمان سخت است.
۲/۳
گاهی دعواهای والدین ممکن است ظاهراً بر سر کودک باشد، اما کودک فقط صحنهای شده که تعارضِ رابطهی زوج روی آن اجرا میشود.
کودک همیشه وارد رابطهای میشود که پیش از تولدش، تاریخچه، زخمها و تعارضهای خودش را داشته است.
۲/۲
با تولد کودک، خانواده فقط «یک نفر بیشتر» نمیشود؛ کل سازمان رابطه تغییر میکند.
زوجی که تا دیروز میتوانستند مسئلههایشان را بین خودشان نگه دارند، حالا یک ابژهی سوم دارند که میتواند ناخواسته محل جابجاییِ عشق، خشم، حسادت و تعارضهای حلنشده شود؛
۱/۲
شاید به همین دلیل، بارداری میتواند همزمان تجربهای از عشق، مراقبت، اضطراب، بیگانگی و حتی پرخاشگری باشد؛ چون «دیگری» پیش از آنکه بتواند جدا شود، درونِ «من» حضور دارد. ۲/۲
بارداری فقط شکلگیری یک بدن در بدن دیگری نیست؛ تغییری عمیق در مرزهای «من» و «دیگری» است.
جنینی که هنوز جدا نشده، هم بخشی از بدن مادر است و هم یک ابژهی دیگر؛ دیگریای که پیش از تولد، وارد جهان خیال، میل، اضطراب و فانتزی مادر میشود. ۱/۲
آنچه در بیداری به پایان نرسیده، لزوماً محو نمیشود.
خواب صحنهای است که روان در آن، میل و تعارض را دوباره به جریان میاندازد؛
آنچه در واقعیت از دست رفته یا ناتمام مانده، در خواب بازمیگردد.
شاید عشق بیش از آنکه فقدان نفرت باشد، ظرفیت تحملِ دوسوگرایی باشد؛ اینکه عشق و aggression بتوانند نسبت به یک ابژه همزمان وجود داشته باشند، بیآنکه یکی برای بقای خود دیگری را حذف کند.