همکار مامانم با کلی اصرار ازم خواست خودم به پسرش تدریس کنم و معلم براش نذارم، بعد پسر نوجوونش اومد تعیینسطح و چون به گوش خانم رسید که حجاب ندارم، گفت پسرم تصمیم گرفته بعد از دانشگاه زبان رو ادامه بده. دُم پشت عزیزم.
از اینستاگرم لاگاوت کردم، توییتر رو از روی گوشی اصلیم پاک کردم و یه دفتر گذاشتم روی میزم که توش غر بزنم و کمتر بیام اینجا. این چندوقت با اتفاقاتی که داره توی کشور میافته با سرعت زیادی دارم سلامت روانم رو از دست میدم و اینجا اومدن هم کاتالیزور شده.
یعنی بعد از چندین و چند سال سرما نخوردن دارم مریض میشم و یه هفته توی تخت میمونم و همهچی رو تعطیل میکنم؟ یعنی اینها نشونههای بیماریه یا فقط خسته و شخمیام؟
اطرافیانم باهام خیلی گوگولیان، تا اینکه دیشب یه اتفاقی افتاد که مثل سیلی خورد توی صورتم و گیجم کرد. نشونهش برای مالی آینده عدد ۳۳۳ باشه تا حدومرزهاش رو بدونه.
امروز توی کلاسی ریدینگ داشتیم و غلط زیادی کردم توییتر رو باز کردم و این رو دیدم و دیگه نمیدونستم با اشکهام چیکار کنم. بزرگترین ترس زندگیم جدایی از پیکولوئه. بیاغراق هروقت به نیستی فکر میکنم چشمهاش مانعم میشن.
@AlceeSnna برای اینکه یهکم تسلا پیدا کنی بگم قدم زدن توی خیابونهاش عالیه ولی ظاهرا غذاهای خوبی نداره و به سلیقهی ما نمیآد. :) من از زبانآموزهام شنیدم البته.