آغاز و انجام سخن شرح فراق روی توست
این کِلکِ پر آشوب را بر قلب محزون می کشم
تیر نگاه مست تو از جوشن قلبم گذشت
خون گریه های دوری ات تا رود جیحون می کشم
خط فراموشی اگر عالم به عشق ما کشد
من طرح عشقی جاودان با رنگی از خون می کشم
شیرین لبِ من! فصلِ رطب شد، تو کجایی؟
خود را برسان، شب شد و شب شد، تو کجایی؟
بیچاره دلم باز در این گوشهی دنیا
محتاج به آن گوشهی لب شد، تو کجایی؟
اما اگر احوال مرا خواسته باشی
بیچاره تنم کُشتهی تب شد، تو کجایی؟
سخت این نیست که دشمن سر دارت بزند
سخت این است که معشوقه کنارت بزند
هیچ تا حال شده حرف دلت را بزنی!
او به تو تهمت بیجای جسارت بزند
هیچ دیدی که کسی آمده باشد از راه
بنشیند به دلت دست به غارت بزند
هیچ تا حال شده عشق...خودش را ببرد
آتشی بر همه ی دار و ندارت بزند!
دل من ساده نبود اهل وفا بود ،شکست
سالها از هوس و کینه رها بود شکست
یک نفر آمد و با حرف دلم را دزدید
حرف هایش همگی باد هوا بود ،شکست
قول مردانه بمن داد بماند امّا
او کجا؟مرد کجا؟ قول کجا بود؟شکست
با کسی دست به دست آمد و از من پرسید
این دل بی سرو پا مال شما بود؟شکست