ما تیم به اصطلاح مُلا رو به هر دلیلی، در هر نقطه از جغرافیای ایران و با هر گرایش سیاسی تف و لعنت میکردیم و امیدوار بودیم بازی رو ببازه،
اما به این فکر کردم ایرانیهای مقیم آمریکا چقدر میتونن از حضور بازیکنای هممیهنی خود در این غربت خوشحال باشن و با بُردنشون احساس غرور کنن.
پرسید چرا ساکتی؟
گفتم چون فرصت نمیدی، اگرم فرصت کنم و چیزی بگم، قادر به فهم نیستی، بفهمی هم همدلی بلد نیستی، اگر بفهمی و همدلی هم بکنی برام اهمیتی نداره.
اینها البته از ذهنم گذشت.
در عمل، گفتم حرف قابل عرضی نیست، شما بفرمایید استفاده ببریم.
@thefawndiary اما میدونم که داره الکی و اغراقشده بهش بها داده میشه ( نه اینکه اون بها رو نداشته باشه، [نمیدونم]، فقط الکیه، از رو فهم و مطالعهاش نیست انگار) خصوصا میبینم دخترا فقط برای استایل و سیگار کنار لبش براش غش میکنن! روش کراشن!
از آنجا که دسترسی نسبتاً شفاف و مستقیمی به احساساتم دارم، مدام متوجه میشوم که چه میزان از ارتباطات و زبانِ روزمره انسانها بر بستر سرزنش، تحقیر، تهدید، پرخاشگری، خودبرتربینی و بیاعتبارسازی احساسات دیگری جریان دارد...
آنگاه که بار تقدیرم را در جبرگاه زندگی به دوش میکشم ناامیدی برایم تنها جانپناست.
جانپناهی سرد و نمناک در وسط جهنمی از شرارههای جانسوز امیدواری. شرارههایی زیادی و بیهوده گرم
شرارههایی که تنها خاکستری از من به یادگار میگذارند.
زنده بودن و زندگی کردن و بخشی از مردم بودن برای من زیادی جانفرساست. و تنها راه حل را مشغول نگهداشتن تمرکزم بر روی مفاهیمی انتزاعی و تئوریهای پیچیده و بازیهای ذهنی میدانم.
من از رقابت نمیترسم. قضیه دقیقا برعکسه. متوجه نیستی؟ من از این میترسم که بخواهم رقابت کنم؛ […] حالم از اینکه شجاعتش را ندارم که یک هیچکس مطلق بشم به هم میخوره. حالم از خودم یا هرکس دیگهای که بخواد یه جوری جلب توجه کنه به هم میخوره.
-فرانی و زویی