درست است عزیزم که دیگر به توکمی فکر میکنم یا که دیگر برایت نمینویسم مزاحم وقت های خالی از شلوغی ات نمی شوم علیرغم انچه در ذهن وخیال خود پنداشتهام شده و انچه تو می خواستی به وقوع پیوست خود را فاتح میدان بخوان و اما بدان نه نبردی بوده نه غلبه بر دیگری از دل بود و برای دل
_خود_
وقتایی که خیلی خستم زیادی خندم میگیره امروز یکی از اون روزا بود کناریام از اون خنده و اون شرایط چیزی نگفتن ولی اگر میپرسیدن چطورته فقط میگفتم
:(من زندگی را دوست دارم )
درست مانند خندهام دلیلی برای این جمله ندارم و این بی دلیل بودنش برام کامل ترینه
دلم میخواست با تو واقعی باشیم؛
حرف بزنیم، آهنگ بفرستیم،
با هم بخندیم و گریه کنیم
غیبت کنیم،
در پیشرفت هم کمک کنیم
و از «کنار هم بودن» لذت ببریم.
اما نشد...
انگار یکی از ما تو این داستان کم گذاشت.