صبح اون روزی که پالایشگاهها رو زدند رو یادت میاد؟ بیدار شدیم از خواب و دیدیم آسمون سیاهه. سیاه مثل قیر. گاهی این روزها تعجب میکنم که چرا حالم اینه؟ چرا انقدر مشوش و پرخاشگرم؟ چرا انقدر خستهم و انگار کوه کندم؟ یادم میره گاهی که چه روزهایی رو گذروندیم… .
دارم کتاب جنگ چهرهی زنانه ندارد رو میخونم. زنی تو خاطراتش تعریف میکنه که وسط جنگ و بمب دویده سمت یک فروشگاه و یک جفت کفش پاشنهبلند و عطر خریده. میگه خیلی سخت بود جدا شدن از زندگیای که تا قبل از جنگ جریان داشت، نه فقط قلب که کل بدن آدم مقاومت و مخالفت میکرد.