نمیتونم تشخیص بدم به چی نیاز دارم که اینجوری نباشم
تتو؟ رنگ مو؟ خودکشی؟ آسنترا؟ زندگی جدید؟ قتل؟ ریدن به آدما؟ فیلر لب؟ پیرسینگ؟ توجه؟ اورگاسم؟ بابا؟ خرید؟ پول؟ مرگ.
خسته شدم از اینکه مدام سمت بقیه دوییدم و اونا فقط فرار کردن. خسته شدم از اینکه هیچکس سمت من نمیدوه. مطمئنم یه روزی میرم؛ از زندگی هرکسی که منو میشناسه. یه روز ناپدید میشم. اونموقع دوست دارم بدونم دنیاهاتون بدون من چه شکلیه؛ آیا هنوزم رنگیه؟ نمیدونم ولی دوست دارم که بدونم.
گاهیاوقات حس میکنم کسی منو نمیبینه. بودنم رو حس نمیکنه. قدردان وجودم نیست. گاهیاوقات حس میکنم نامرئیم. فقط وقتی بهم نیازه که نیازی داشته باشن. گاهیاوقات حس میکنم باید برم؛ از زندگیهاشون. تبدیل بشم به یه خلأ، به یه جای خالی، به ی�� حفره. شاید اونطوری بالاخره مرئی بشم.
من حالم خوب نیست. ایکاش بدونید پشت همین جمله کوتاه چقدر غم و عذاب وجود داره. من گم شدم. من نمیدونم کیم. خودم رو نمیشناسم. انگار دارم سریال زندگی یه آدم دیگه رو از دریچه چشماش نگاه میکنم. من بیگانهم. غریبهم؛ با همتون. من به اینجا تعلق ندارم. من حالم خوب نیست؛ من دیوونهم.
.
دلم میخواهد از همهی آدمها بپرسم: «شما چی؟ شما که صبحها چشم باز میکنید، ته دلتان خالی نیست؟ شوری برای برخاستن دارید؟ یک شرارهی سوسوزن کوچک که از عمق تاریک قلبتان بجهد و بلندتان کند…
اینجا هیچ مطلق است. نمیدانم.
.