من از دیوانگان و فرزانگان برائت جسته ام.
این با زور، آن با نوازش، می پندارند باید که همنشینان باشم. این از روشنی خورشید محرومم می کند، آن از خنکای سایه.
از کجا آمده ام, خود معمایی ست. چگونه گذارم به اینجا افتاد درست نمی دانم. در این ساعت و جا، و این روز خوش آسمانی، رنج و شادی چون دوست به هم رسیده اند.
چه خوش است وصل این دو!
تنها، کیست که خاطر خنده اش باشد، یا میل گریه اش؟
خلایق پیوسته از عیب هایت گفته اند. و در تکرار این قصه، زجر ها کشیده اند. کاش اما شفیقانه با تو از قابلیت ات می گفتند. و با اشاره ای دل بخش، گزینه ی بهتر را تفهیمت میکردند.
ولی چنان میشنونم، خوب رویان امروزی گیسوان بلند می بافند، و چون کلاه خودی بالای سرْ گِرد می آورند.
آنکه به مصلحت خود می اندیشد، تن به چنین بندی نمی دهد. و از این زنجیر گران، به حلقه های آن زلف سبک پناه می برد!