نمیدونم والا. مثلاً یکهمچین خونهای حوالی یوسفآباد یا سنایی، هرهفته جمعه عصرها هم یه دورهمی کوچیک و صمیمانه. آدم [اقلاً برای چندساعتی] حس کنه داره زندگی میکنه.
نمیدانم چرا، اما از بین تمام چیزها، همیشه آن غمانگیزترها را انتخاب میکنم.
از میان کتابها، آنهایی که غمانگیزتر اند، از میان تئاترها، آنهایی که غمانگیزتر اند، از میان موسیقیها و ... .
خیلی وقتها از این وضع فرار کردهام، اما هربار بازگشتم.
شیفته آدمهایی میشم که شبیه کتابها حرف میزنن؛ منظورم ادبی حرف زدن نیست؛ منظورم یک لحنه که درصد زیادی از کتابها و درصد کمی از آدمها دارن. منظورم جملات منظم، انتخاب واژه درست، برنامه داشتن برای ابتدا تا انتهای کلام و کنترل هیجان موقع صحبت کردنه.