و من دیشب نش��ته بودم روبهروی کسی که دوستش دارم و درباره ازدواجش با یه دختر دیگه حرف میزدم. سعی میکردم خودمو کنترل کنم، حرفاشو گوش بدم و کنارش باشم، در حالی که هر ثانیهش برای خودم عذاب بود
گاهی فکر میکنم سهم من از عاشق شدن، فقط تماشای خوشبختی آدمیه که دوستش دارم؛با یکی دیگه
۲۵ سالمه. یک سال و نیمه با یه پسر آشنا شدم. من فکر میکردم رلیم، ولی بعداً گفت «ما فقط دوستیم».
مدتی بود میگفت باید زن بگیرم، تشکیل خانواده بدم و بچهدار بشم. دیشب گفت باباش یه دختر رو براش معرفی کرده و گفته اگه باهاش ازدواج نکنه، باید از کسبوکار خانوادگیشون بره.
اما خودش یک ساله با یه دختر دیگه در ارتباطه؛ دختری که تو یه شهر دیگهست و حتی یک ��ار هم ندیدتش. میگفت اون دختر رو دوست داره و دلش میخواد با اون ازدواج کنه.
گاهی تنهایی، نبودنِ آدمها نیست؛
بودن میانِ آدمهاییست که هیچوقت نفهمیدند درونت چه میگذرد.
آدم به سکوت عادت میکند،
اما هیچوقت دلتنگِ فهمیده شدن نمیشود
#تنهای