@thisistititutu@itssaranotserah تو سربازی یکسال هرروز کنار یه پسر زندگی کردم خیلی همو دوست داشتیم. روز اخر که داشتم میرفتم خونه همدیگرو محکم بغل کردیم تا کیلومتر ها که دور میشدم برمیگشتم اون هنوز همونجا ایستاده بود و اشک میریختیم. دیگه تقدیر بود الانم چندسال یبار تلفنی حرف میزنیم.
اینو خوندم یادش افتادم
دیروز توی یکی از مصاحبههایی که با سفیرای تپسی داشتیم، یکیشون گفت:
«یه روز از صبح تا ساعت ۱ کار کردم، ۶۰۰ تومن درآوردم. خانومم گفت سر راه یه شونه تخممرغ بگیر. خریدم، شد ۵۲۰ تومن. رسیدم خونه و همهش پکر بودم. چجوری پکر نباشم؟»
از دیروز ذهن و قلبم گیر همین چند کلمهست و غمگینم